رمان مروارید، روایت سرزمینی است نه چندان دور و نه چندان عجیب؛ سرزمینی که در وهم و خیالات و خرافت هزاران سال جهل غرق است و تمام دنیا و آخرت ان در زندگی ساده انگارانه و حقیر می گذرد.

روایت مردمانی که دنیا برای آنها تنها کپرهای آنهاست و قوتشان تکه ای نان ذرت، البته این در مذمت ساده زیستی نیست ولی این ساده زیستی نیست و چیزی غیر از فلاکت و تن دادن به پستی نیست.

روایت سرزمینی با خدایان عجیب و گاه انسان گونه.

اینجا هنوز تاول و ترک های وجود بیگانگان خونریزی دارد و چرک و خونابه هنوز مردم  و پیکره جامعه شان را امان نداده؛ و پنجه در دل تاریخ آنها افکنده.

و بدتر از خدایان عجیب و اجانب پول پرست مررمانی هستند که در جهل خود ساخته و دیگر ساخته در اوج حقارت سر می کنند؛ وروزی شبی با دستی دراز به در خانه پزشکی می روند تا هر آنچه دارند به یغما ببرد.

اینجا از کپرها تا کاخ ها فاصله ای نیست بااین تفاوت که کاخ ها اذان هم خونان کپر نشینان نیستند و بلکه در آن هم خونان پزشک خلیده و لمیده اند.

بدتر مردمانی هستند که تغییر را در خود کشته اند و حتی فکر آن را در سر نمی پرورند و تنها کیفو است که به حکم علاقه به فرزندش بی پروایی پیشه می کند و سرباز می زند از این شرایط و طغیان می کند.

اما در آخر او نیز هر آنچه دارایی او شده را به کام دریا می سپرد تا مجدد به حقارت تن دادن به استعمار، استثمار و استحمار باز گردد؛ و قوم کیفو که برای لحظه ای غیرت از جایشان نجنباند و لحظه ای خاطر ریش نکردند بر سرنوشت خویش نوشته شان.

در سرزمین مروارید درشت کیفو، چنان باید زندگی کرد که همه چیز بر تصادف و حادثه و بر بی اطلاعی استوار باشد چون نمی توان و نمی شود برای آینده و برنامه ای ریخت چون خدایان آن را نمی پسندند.

«کیفو می دانست که خدایان دوست ندارند که آدم ها طرحی برای آینده خود بریزند»

آری ظاهر بر این است که خدایان سرزمین کیفو خدایانی غیر خدایان جای دیگر عالم هستند، جایی که خدایان جبار مطلق هستند و هر آنچه که باید بشود را خود طرح می ریزند و انسان های سرزمین کیفو از خود اختیاری ندارند.

این خدایان چنان حقیر و حسود هستند که طرح ریختن بنده خویش را به بدترین شکل ممکن جواب می دهند، و چه بسا زندگی او را در همین دنیای جهنمی کنند سوزان و آتشین.

و باز عجیب تر اینکه کیفو خدا نه، خدایانی دارد، چه تعداد نمی داند، فقط می داند خدایان هستند تا خدا.

«خدایان موفقیت آدم ها را دوست ندارند مگر اینکه به تصادف نصیبشان شده باشد»

خدایانی حسود که موفقیتی از بشر خویش را تاب نمی آورند، و چه خدایان عجیبی که علم و خبری بر انسان و آفریده خود ندارند که ببینند و یا تدبیر آنها چنان باشد که دیده باشند انسانی چه می کند؛ و این خدایان چون به تصادف چیزی به بشرشان برسد سکوت اختیار می کنند.

چه خدایان عجیبی، نه سکوتشان را دلیلی است و نه رنج دادنشان را تدبیری، و فقط می خواهند بنده خویش را آزاری داده باشند، و حال علاوه بر ظالم، ستمگر و مستکبر نیز شده اند.

«می دانست که اگر کسی با تلاش خود کامروا باشد آسیب اش می رسانند در نتیجه کیفو از ریختن طرح وحشت داشت»

این خداوندان سرزمین کیفو، خموری و جمود را بیش از تلاش و کوشش دوست می دارند؛ مردگی، توقف، زندگی در کپرهای نم گرفته و بر شن های ساحل، سر کردن به نان ذرتی و داشتن قایقی برای گرفتن ماهی، و اگر بیش از این تلاشی ببینند به بدترین وشدیدترین شکل ممکن کیفر می دهند بندگانشان در سرزمین کیفو را.

و حال کیفو می ترسد، می ترسد تفکر و تعقل خویش را به کار بندد، چون خدایان او دوست نمی دارند؛ خدایان او بندگانی مرده و کر و لال می خواهند.

بنده ای که طرحی نریزد و کلامی نگوید، همانگونه که کیفو هست، همانگونه که سالها در سکوت زندگی خویش را با همسرش سر می کند بدون اینکه حتی با او نیز کلامی بگوید و آنگونه که قوم کیفو در کپرهای خود هستند.

این روایت خدایان و فرهنگ های سرزمین کیفو است، سرزمین مروارید درشت، همانجایی که اشتاین بک برای او ساخته و یا شاید کیفو ساخته و اشتاین بک آن را در داستانش بر قلم کشیده.

روایت استعمار، روایت استثمار و دردناک تر روایت استحمار؛ آری دردآورترین آن استحمار، خرافات موهوم و خدایانی موهوم تر؛ دنیایی تر و انسان تر است.

انگار خدای آنها قرار است شبیه آدم باشد، نه آدم های آنها شبیه خدا.

انسان هر چه با دیده تعقل می نگرد انگار تمام تفاوت ها از بود و نبود خدا و خدایان و چگونگی آنها سرچشمه می گیرد.

مروارید، قصه سرزمین دکتری است که انسانیت او به گوشه های مستطیل اسکناس و دایره مروارید بند است؛ و کفتار گونه نه مردن بچه ای برایش مهم است و نه بیچارگی کیفو و امثال او.

لمیده در ویلای خویش، در آز و نعمت و بر گرد خویش حصارها کشیده که کیفویی را بر آن راهی نباشد؛ و بر حصارها دری از آهنگ کنار کرده، که کس را به حریم تمیز او راه نباشد و یساولی که دیگری است از قوم کیفو.

اینجا حکایت شیادان است، مانند یهودیانی که بر صندلی بنک خود ربا می دهند، اینها نیز بر صندلی خویش خون می خورند و انصاف را قی کرده اند؛ و در پس پرده های تزویر خویش قیمت می سازند برای بازار مروارید کیفو.

کیفو انسانی طاغی است که از خدایان خویش بریده، برای فرزندش که او را زنده نگه دارد، کیفو در فرار می شود، در رنج در درد برای فرار از استعمار؛ اما او را می جویند، تا آرام ش نگذارند؛ آخر او از خدایان خویش و از صاحبان دنیای جدید رمیده، طغیان کرده، از استعمارگران.....

و آخر چه سرگذشت تلخی است که باز خرافه و موهوم بر او سایه انداخته و مروارید خویش را بر کرانه دریا برده و در گرداب فراموشی آب دریا غرق می کند.

حکایت کیفو، حکایت دنیای بشر در روزمرگی حیات امروزی اش است، حکایت خمودگی، حکایت زنجیر و حکایت سازش.

حکایت مروارید، حکایت مردن غیرت هاست و حکایت تازش شیطان بر مغز انسان ها؛ نکن، تلاش نکن، سعی و کوشش تو فایده ای ندارد.

حکایت کیفوحکایت نا امیدی از حق است؛ از نشناختن او؛ از سر کردن با دردها، و حیوانی گونه زندگی کردن ها، در گوشه های گندیده کپرها.....

و کیفو مروارید خویش را به دریا باز می گرداند، آخر آن مروارید او را نفرین کرده که زندگیش جهنمی شود زمینی.

و چه خوش خیال کیفو که گمانش بر این است که با نبود مروارید دیگر مشکلاتش نابود شده؛ اما نمی داند، غیرتش و غیرت و شرف قومش، پایمال شده.

و چه خوش خیالتر که او را رها می کنند به حال خویش تا دگر باره به کپر محقرش وبه زندگی جاهلانه اش برگردد؛ اما نمی داند باید بر دار شود تا عبرتی باشد برای دیگر بندگان خدایان این سرزمین.

انگار خدایان سرزمین کیفو و استعمار گران و باقیماندگان آنها در این سرزمین همدست و هم نشین هم هستند و با هم برای قوم کیفو تصمیم می گیرند و انگار آنها همگی خدا هستند غیر کیفو و قوم کپر نشین ش.

اما کاش به واقع خدایان کیفو بودند که می خواستند او همین بماند و قومش نیز همچنین.

اما این خدایان او نیستند و تنها آنها نیستند که بر این راضی هستند بلکه شیطان و دست نشاندگان او، خدایان دنیای نوین بشر، آنها هستند که همین را می خواهند. زندگی در فقر و دینداری در فقر و مردن در فقر؛ زندگی در ذلالت، زندگی در نادانی و جهل و بر استحمار.

شاید روزی برسد که کیفو و کیفوها از خواب برخیزند وخدایان موهوم خویش را در دریا افکنند و دل به دریا سپارند وبرای لحظه ای به خود آیند و با خصم واقعی در افتند و آن بشوند که خدا می خواهد.

شاید روزی کیفو سر جهالت ها را بکوبد و استعمار را براند و خدایی جدید بیابد که او را به فهم و آگاهی و درک رهنمون باشد و عزت در زیستن را به او و قومش عطا کند و نه تخدیر در اوهام را.