آهای آنکه دوستت می دارم، چه آسوده سر بالین می نهی و از آشوب دلم بی خبری؛ آهای می شنوی صدایم را؟ می شنوی طپش های قلبم را؟ می شنوی؟

چگونه است که لحظه ای آشوبم را نمی بینی، چگونه است که مرا در نمیابی.

روزها، شب ها، لحظه ها، ثانیه ها... تمام طنین وجود یخ زده ام رضایت توست، در پی تو، در پی نگاهت، راهت.

آهای آنکه نمی دانی دیدنت آرزویی بلند و دور شده بر من، آرزویی دراز و بعید.

با چه زبانی بگویم دوستت می دارم و در کجا خونی را لازم است برای ریختن و تنی برای قربانی، تا گوش به فرمانت دهم و بی درنگ خون برآن ارزانی دارم و گلوی خویش به خنجر کشم...

عزیزم به چه آبی هرم درون ویران خویش را که چون ویرانه های خانمان برگشته قومی عذاب الهی شده است بنشانم...

خلاصه ای از مطلبی...