"جدا خیلی گنگ بود... خیلی پیچیده بود من چیزی ازش نفهمیدم... ارزش خوندن نداره نخونش..."

نوشته و امضاء یک عضو کتابخانه بر حاشیه برگ اول کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته مصطفی مستور...

این نوشته باعث شد پس از خواندن کتاب بیشتر به این ظرافت رهنمون شوم که حتی رمان و داستان ها نیز صرفاً به دلیل رمان و داستان بودن برای عمده علاقمندان رمان و داستان خواندنی نیستند بلکه هر کسی علایق و سطح و توان ذهنی و وجودی خاصی دارد که باید در انتخاب و معرفی کتاب به او دقت کرد.

و اما بعد، چند سال پیش برای اولین بار دوستی کتابی به من هدیه کرد، "عشق روی پیاده رو" نوشته مصطفی مستور؛ از همان ابتدا جلد کتاب برای من خاطره انگیز شد چراکه اسم کتاب وارونه نوشته شده بود و ابتدا کتاب را وارونه باز کردم. این اولین کتابی بود که از مستور و علاوه بر آن اولین کتاب های داستانی بود که می خواند. کتاب را خیلی سریع تا انتها خواندم. کتاب مجموعه داستان هایی از عشق های عالم جوانی و کودکی بود که در برخی جای ها با سوء تفاهم ها و عشق های ضربدری و ناکامی ها روبرو می شد آن هم بیشتر در فضای گرم و صمیمی و پاک مردم خوزستان. بگذریم از اینکه هیچگاه هدف این دوست از هدیه دادن این کتاب را نفهمیدم و اینکه اصلا هدفی داشت یا تنها کتابی برای خواندن و سرگرمی به بنده هدیه کرد اما روزنه ای بود برای آشنایی بیشتر با کتاب های داستان و رمان.

دومین کتابی که از مستور خواندم "استخوان خوک دست های جزامی بود" که به نظرم کتابی واقعاً خواندنی و خوش بیان بود. چند داستان موازی از ساکنان یک آپارتمان با زندگی هایی متفاوت از کلاهبردار و شیاد و قاتل تا استاد دانشگاه و از لائیک و چاقو کش تا از خود گذشته و مومن، اما نکته جالب این کتاب که از کتاب های مورد من شد الهام از یک حدیث امیرالمومنین علی علیه السلام و بنای کل داستان بر اساس همین روایت بود که ارزش دنیا را برابر استخوان یک خوک در دست های یک جزامی بیان می کند حدیثی معنا دارد در نکوهش دنیاخواهی و طمع ثروت بدون توجه به عقبی و دنیای دیگر.          
استخوان خوک دست های جزامی در نوع خود رمانی موفق است که به شکلی زیبا و با قلمی روان و خواندنی پستی و حقارت دنیا را تصویر می کند و خواننده را وا می دارد که قبول کند ثروتمند بودن و نبودن و بسیاری از مسائل مشابه در دنیا دارای ارزش واقعی نیستند بلکه خدواندی هست که اگر کسی به او مومن باشد معجزه می کند.

مدت ها بود که دوست داشتم کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" مستور را نیز بخوانم؛ فرصتی دست داد و خواندم. این کتاب هم تقریباً از همان قاعده کتاب پیش پیروی کرده و یک روایت یک معصوم را بنیاد قرار داده و داستان را حول محور آن ادامه داده است. روایتی از پیامبر که بیان می فرمایند: "خداوند را در دل های شکسته بجوئید" و آیه ای از قرآن هم به همین مسئله اشاره دارد که خداوند را در لحظات سختی مانند در کشتی در حال غرق به یاد می آورید.

"روی ماه خدا را ببوس" به روایت زندگی یونس دانشجوی دکترای جامعه شناسی می پردازد که در پی کشف دلایل خودکشی یک استاد برجسته فیزیک دانشگاه است، دلایلی که بعد اجتماعی آن برای یونس شخصیت اصلی داستان به عنوان تز دکتری اش بسیار مهم است اما پس از مدت ها تحقیق و جستجو پی می برد در واقع دکتر پارسا به دلیل عدم حل مسئله شک به جهان هستی و خداوند خودکشی کرده است نه هیچ دلیل اجتماعی و جامعه شناختی مشخصی. در واقع مشکل دکتر پارسا همان مشکلی است که خود یونس نیز با آن دست به گریبان شده و پس از گذشته ای مومنانه به شکی عمیق در مورد وجود یا عدم وجود خداوند رسدیه است.

در کنار روایت اصلی داستان، عشق دکتر پارسا به دانشجوی دو رگه ایرانی آمریکایی اش کرانه و همچنین داستان مهرداد هم کلاسی دوران دبستان و دبیرستان یونس که پس از عاشق یک دختر آمریکایی شدن به آنجا مهاجرت کرده روایت می شود و همسری مهرداد در همین شک غوطه ور و دپار بیماری سرطان شده است و در دل همین داستان ها، داستان زندگی علیرضا دوست مشترک یونس و مهرداد که جبهه و جنگ رفته، عارف مسلک و دنیا دیده است روایت می شود. علیرضا به شکلی مشاور امین، راه بلد، پیر و مراد و راهنمای مهرداد، یونس و همسر یونس سایه است که از شک همسرش یونس دلخور شده و تصمیم به ترک او گرفته است.

علیرضا در این داستان نقشی برجسته دارد و نمی توان داستان را بدون او سامان داد، کسی که فارغ التحصیل مهندسی است اما به دین، مذهب و فلسفه نیز مسلط است و در رفاقت چنان پیش رفته که مواظبت از دوست همرزم خود منصور را نیز فراموش نمی کند. سنگ صبور درددل ها و رازهای مردانی است که در هیبت یک راننده تاکسی نیز دست افتادگان را می گیرند و حتی با کمکی مالی شبی زن مستمندی را از گناه کردن باز می دارند تا همین زن بگوید: روی ماه خداوند را ببوس. مردمانی که صدای نیایش و کمک خواهی سوسک ها را هم می شنوند و به کمک آنها می شتابند.

در انتهای رمان هم مهرداد به همراه علیرضا پیر راه بلد رمان راهی زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس می شود و علیرضا نیز به آرامشی می رسد و به بازی با کودکی در پارک می پردازد و کمک می کند تا بادکنک کودک را هوا کنند.

در واقع مستور در این رمان می خواهد بیان کند جامعه شناسی، فلسفه، علوم دینی و علوم طبیعی در نهایت پای چوبی لنگی هستند که توان نشان دادن خداوند را ندارند و باید به دل رجوع کرد و خداوند را در صفا و سادگی عالم دید، در بازی های کودکان و قهرها و آشتی ها و... که از زبان سایه دل شکسته بیان می شود. در کنار این روایت ها گاه و بیگاه شاهد بیان نکاتی زیبا از قرآن و کتاب های دیگر در مورد صحبت کردن موسی علیه السلام به خداوند هستیم که شیرینی خاصی به رمان می دهد.

اما نکته جالب در مورد مصطفی مستور نوع نگاه و دغدغه های اوست که سعی می کند با الهام از مفاهیم دینی، مذهبی و حتی فلسفه و علوم جدید به خلق رمان ها و داستان هایی قابل فهم و زیبا بپردازد و در قالبی ساده ولی در شکل داستان هایی موازی که بسیار شبیه زندگی های خود خوانندگان است خداوند، دنیا و دغدغه های آن را تعریف کند.

علاقه خاص مستور به امیر المومنین علی علیه السلام و الهام از احادیث آن بزرگوار که در این داستان نیز از زبان علیرضا به بیان بزرگی روح او می پردازد درخور توجه و شایسته تقدیر است و دیگر نوع دغدغه مستور که سزاوار سپاس است. سپاس از مهندسی نویسنده یا نویسنده ای مهندس...

جای خالی چنین رمان ها و داستان هایی با هسته مفاهیم مذهبی در زندگی و قفسه کتاب خانه های مردم خالی است و امیدورام روزی شاهد رشد و بالندگی بیشتر این دست تولیدات فاخر ادبی باشیم.