حال دیگر از تو تنها یادی برایم مانده، از شور و اشتیاق هایم، از خیال های با تو بود، از گفتن ها و بودن ها و از درد دل های عاشقانه از زندگی و از رنج هایش، از نامهری ها و نا مهربانی ها، از کج خلقی های خلق روزگار و از آدمیانی که در نظرم غریبه می نمایند.

دیگر مانند مجنون شده ام که شاید اگر روزی هم لیلی بر بالینش آید او را نه خاطرش را ترجیح می دهد و سوختن به یاد او را بر خود او رجحان می دهد و در ناشناسی او را پس می زند. آنزمان که دیگر وصال لیلی برایش بی معنی می نماید.

چه رویاها که با تو نبافته و چه انسانیت ها به خاطرت نورزیده بودم. نمی دانم چگونه است که حتی یادت هم تلنگری است برای خوب بودن و همین کافی است برای خوب بودنت با تمام نقص هایت.

اما تو تمام آنچه بود را به کویر وجود پرتاب کردی و من ماندم و کوله باری پر از خستگی ها و دل آزردگی ها، من ماندم و بی تویی ها، من ماندم و تنهایی و حسرت به دلی با تو بودن.

می ترسم اما می گویم مثل تو مثل شیطان است که هر بار با رنگی و شکلی و صورتی دل آدمی را وسوسه کرده و فریب می دهد و نمی دانم چگونه است که هر بار یاد و خاطرت من را به اعماق فراموشی و غفلت پرتاب می کند و در اوج رخوت رها می کند. همانجا که آدمی توان هیچ حرکتی ندارد و فقط نفس خفیفی می زند و چشم به اطراف دوخته و در فکر فرو می رود.

همان کویر وجود.

یادت حتی تن را به آتش می کشاند و چنان از درون می سوزاند که عرق بر تن آدمی روان می شود. و چه عرق سردی...

و هنوز نمی دانم تو چه موجودی هستی، اصلا موجودی؟

ولی هنوز هم یادت مرا تنها نمی گذارد