پرسش از مفسر آغاز می شود و متاثر از پیش داوری ها و افق معنایی اوست و در مواجهه با سنت چکش می خورد یعنی موضوع و اثر به سخن در می آید و پیش داوری ها را زیر سوال می برد.
تفسیر متن و گشایش مفسر به روی متن در فضا و موقعیت هرمنوتیکی مفسر انجام می شود یعنی به هر تقدیر رنگ ذهنیت مفسر را به خود می گیرد.
افق جدید ابهامات عناصر مبهم اثر راقطعی و معین می کند.
هر تفسیری ناکامل است زیرا از نظر تاریخی امری مشروط است.
در دیالکتیک اثرو مفسر در طرفین تغییر رخ می دهد؛ گفتگو به معنای تبعیت یک طرف از طرف دیگری نیست بلکه هر دو طرف تحت تاثیر حقیقت موضوع قرار می گیرند و در پایان خود را در وضعیتی متفاوت با وضع سابق می یابند.
ساختار واقعه فهم زبانی است از اینرو تحلیل هرمنوتیک و پدیدار شناختی زبان جنبه عمومیت هرمنوتیک را تضمین می کند.
فهم همواره تفسری است(ماخر(
دنیای زبان دنیای علائم و نشانه هاست حال آنکه جهان فهم بر اساس اتصال معانی و محتوای این نشانه ها شکل می گیرد(تلقی عمومی از زبان(
زبان واسطه ای است که فهم در آن واقع می شود همه فهم ها تفسیری و تفسیر در زبان جای گرفته است.
تفسیر یافتن کلماتی برای فهم نفس فهمدین است نه عملی مقدم و یا موخر از آن یعنی زبان بر هرمنوتیک و تفسیر تقدم دارد(ماخر)
فهم یک اثر عملی طبیعی و مطابق روال عادی نیست بلکه آنچه طبیعی است و ما در معرض آن هستیم بد فهمی است(ماخر)
پرهیز از سو فهم از طریق تفسیر میسر است و تفسیر زمانی لازم است که بد فهمی بوجود آید(ماخر)
گادامر تصور ماخر را قبول ندارد چون مبتی بر نقش ابزاری ونشانه ای زبان است.
نزدیکی زبان به تفکر ما موجب پنهان ماندن نقش آن در فرایند فهم می شود.

امتزاج افق ها دستاورد زبان است و در امتزاج افق ها گو امتزاج زبان میشود و زبان جدیدی به وجود می آید.
فهم سرشتی زبانی دارد و تجربه هرمنوتیکی حادثه ای است که در زبان واقع می شود بی آنکه زبان مقدمه و ابزار تجربه هرمنوتیکی باشد.
سنت هر چیز مجموعه ای از تفاسیر و فهم های پیشینیان از اثر است که خود سنت نیز زبانی است.
گوهر سنت در وساطت زبان موجود می باشد به طوری که موضوع تفسیر ترجیحا زبانی است.
گادامر جداسازی شکل و محتوای زبان را انکار می کند و هر زبان در واقه نوعی نگرش به جهان است.
امتزاج افق ها، امتزاج زبان ها و امتزاج زبان ها امتزاج دنیاهاست.
حیوان فقط دارای محیط است.
محیط به معنای وابستگی فرد به جامعه و به معنای وسیع آن همه شرایطی است که یک موجود زنده به آن وابسته است.
حیوان فاقد جهت گیری نسبت به جهان است.
زبان بدون دنیا وجود ندارد و دنیا نیز فقط به واسطه زبان محقق می شود یعنی هر فرد انسانی دارای فردیت و دنیای ذهنی خاص خویش است.
زبان داشتن و دنیا داشتن توام با هم است.
دنیای هر انسان امری ذهنی است و محصول فعالیت فکری او و بی ارتباط با دنیای واقعی نیست.
درک و ذهنیت ما نسبت به جهان خارج زبانی است.
موضوعات واقعی پا به عرصه زبان می گذارند.
دنیای ذهنی هر فرد سرشت زبانی دارد و در زبان شکل می گیرد.
بقا یا تغییر نگرش ما به جهان و خودمان هم در زبان صورت می پذیرد.
زبان مخلوق اندیشه تاملی ما نیست.
دنیای ذهنی ما در زبان و محاط به آن است از اینرو ممکن نیست از قید آن رها شویم.
هر کس زبانی دارد در واقع دنیای ویژه خود دارد.
با یادگیری زبان بیگانه بر وسعت و غنای دنیای خویش می افزایم نه آنکه تعویض دنیای صورت گیرد.
جهان موضوع و ابژه زبان نیست.
نگرش نشانه ای به زبان آن را به ابزاری برای تفکر بدل می کند.
زبان خصلت تاملی دارد.
میان دیالکتیک گادامر و دیالکتیک متافیزیکی افلاطون و هگل خصلت و عنصر مشترک عنصر تاملی است.
کلمه تاملی به معنای ارتباط آیینه ای است.
مراد گادامر از زبان وسیع تر از زبان قضیه ای و گزاره ای است.
گادامر سرشت گفتگویی زبان را در مقابل منطق قضیه ای حاکم بر فلسفه غرب می نشاند.
گزاره در اظهار معنا محدودیت دارد و پاره ای از معنا پنهان می ماند و به شکل واقعی خویش منعکس نمی شود.
بر خلاف قضیه زبان هموراه چیزی بیش از آنچه گفته شده را منعکس می کند یعنی آنچه گفته شده ناگفته را منعکس می کند و جز آینه کل می شود.
زمانی شخص به طور تاملی سخن می گوید که کلمات رونوشت وجودات نباشد بلکه اظهار ارتباط با کل هستی باشد و اجازه دهد که هستی به سخن درآید.
اشیاء و واقعیات در ذهن ما تعینی غیر زبانی ندارند.

کتاب درآمدی بر هرمنوتیک، نوشته احمد واعظی