چندی پیش رهبر معظم انقلاب نامه ای به جوانان کشورهای اروپایی ارسال کردند که با تفاسیر و تئاویل فراوانی روبرو شد و متفکرین و اندیشمندان داخلی و خارجی و حتی مردم غرب به بیان اهداف نگارش و پیام های نهفته در نامه پرداختند. هر کسی از منظر فکری و ساحت اندیشه خود به بررسی متن و پیام این نامه پرداخت لیکن در این میانه نکته ای مغفول ماند و آن پرداختن از منظری بنیادی تر به مسئله بود.

می توان ادعا کرد این نامه یکی از گلوله های توپخانه فرهنگی انقلاب است که حال به دست رهبر انقلاب به قلب مرکز تفکری غرب شلیک شد و اغراق نیست اگر بگوئیم ایشان گرا و هدف اقدامات بعدی برای بسیاری از متفکرین و اندیشمندان حوزه فرهنگی را روشن کردند.

پر واضح است برای خشکاندن یک درخت زدن شاخ و برگ های درخت کارساز نخواهد بود و بی درنگ باید به سراغ ریشه های آن رفت و چنانچه بتوان ریشه درختی را قطع کرد لاجرم تنه درخت نیز به زیر افکنده خواهد شد.

رهبر انقلاب در این نامه قشر مخاطب خویش را جوانان اروپا تعیین کرده اند، قشری که شاید به دلیل جوان بودن کمترین تمایلات، وسوسه های شیطانی و تفکر سودانگارانه غرب در پیکره وجودی او رسوخ و نفوذ کرده و از سویی هنوز به گیرودار سیاست غرب وارد نشده اند، سیاستی که نظریه پردازان آن کسانی چون نیچه، ماکیاولی و دیگرانی هستند که مبانی مخدوش و گاها شیطانی به او عرضه می کنند. و از طرف دیگر ایشان قلب انسان و فطرت او را هدف گرفته اند و ایجاد سوال را شیوه عمل خود قرار داده اند آن هم برای جوان که طبع او بر کنجکاوی، کاوش و سوال پایه گرفته است.

مهندسی پیام هم جذابیت های خاص خود را دارد و اگر از منظر یک روانشناس اجتماعی و یا متخصص روابط درون فردی و ارتباطات به آن بنگریم این پیام از بیان بسیاری از مبانی، نصیحت ها، تهدیدها و... که نابودگر گفتمانی منطقی, عقلانی و دوجانبه هستند اجتناب و با لحنی نرم، صمیمی و پدرانه به بیان مطالبی پرداخته اند که روح پرسشگر و در پی حقیقت انسان را بیدار کند. همه آنچه گفته شد فقط نگاهی از منظر روانشناختی و ارتباطات به نامه رهبری است و اما در این مقال قصد این است که از منظری بنیادی تر به این مطلب رو کنیم.

پر واضح است که هر پدیده حتی از نوع طبیعی آن ریشه و اساسی دارد و این دغدغه همیشگی تمام متفکرین تاریخ بوده که بنیادها و اساس اشیاء و پدیده ها را کشف کنند. نظری کوتاه با کتابی مانند تاریخ فلسفه کاپلستون نشان می دهد اولین سوال در فلاسفه و متفکرین یونان باستان از همین نقطه آغاز می شود که اساس و بنیاد اشیائ و انسان چیست؟ این روند ادامه پیدا می کند تا بنیادهایی فلسفی، نظام های فکری و مکتب های جهان بینی ظهور می کنند و آن زمان سیاست به عنوان ساختاری سطحی به استفاده و به نشر خود از این مبانی می پردازد. در واقع ساختمان سیاست بر پایه فرهنگ و تفکر بنا می شود و اندیشه می تواند سازنده یا مخرب سیاست باشد، هر چند تفکر و اندیشه بنا به ذات خود پدیده هایی بلند مدت هستند و شاید از نظر سطحی بین و سیاستمدارانه این اثر مشهود نباشد لیکن با بررسی دقیق سیر وقایع تاریخ می توان تاثیر اندیشه بر شکل گیری نظامات سیاسی را دید.

خود این مبحث که دو جهان بینی در طول تاریخ به وجود می آیند که یکی ریشه در وحیانیت و عالم قدسی دارد و دیگری ریشه در عقلانیت بشری و زمینی موضوعی بس عمیق است و بحث بسیطی را طلب می کند و گفتنی تر اینکه از همین دو جهان بینی شاخه های فراوانی رشد می کنند که هر کدام بر اصولی خود را استوار کرده اند.

تفکر غرب پس از دوران رنسانس بر پایه انسان محوری و سلطه شکل می گیرد و همین نوع نگاه با به محاق راندن مسیحیت کلیسایی در اروپا راه را برای ظهور و بروز ادیان سکولاریستی ودنیا گرانه فراهم می کند و ما به آرامی شاهد شکل گیری پروتستانتیسم و فلسفه های کاملا مادیگرا هستیم؛ همین تفکرات نو سیاست غرب را نیز به طرف سود انگاری سوق می دهند و اروپای ما آنی می شود که امروز با آن روبرو هستیم. در حال از بسط این مطلب در می گذریم و گمان می شود همین اندازه که با بنیادهای سیاست آشنا شویم کفایت ادامه مطلب ما باشد.

اما دلیل پرداختن به این مطلب این است که مواجهه شرق بخصوص ایران با غرب عمدتا در صده های معاصر و به طور مشخص از اواخر دوران قاجار استوار با مقابله ای تمدنی و درک و مفاهمه آن بوده هر چند در همین مواجهه هم موفق عمل نکرده اما در میانه وجهه فرهنگی و تفکری غرب مغفول مانده است و شاید بتوانیم با تلاش برخی از اندیشمندان ادعا کرد امروز شاهد تکاپوی جدیدی در این زمینه هستیم.

نکته دیگر اینکه سیاست می تواند مولفه ای باشد که از فکر و فرهنگ متاثر شود و بی شک برای به چالش کشیدن مغرب زمین نمی توان به جنگ لایه های سطحی آن رفت و امید به پیروزی داشت چرا که بر مبنای سودانگاری و حسابگری استوار است که طبیعتا ذهن های عامه را به خود جلب می کند لیکن اگر بنیادهای فلسفی و فکری آن را به چالش کشید ترک های دیواره این سد بزرگ می تواند موجب شکستن سدی شود که سیل آن خانمان برانداز خواهد بود.

از منظر استراتژیک نامه رهبری ایران در واقع حمله به قلب استراتژی تفکری و هجومی اردوگاه مقابل است. ما غفلت کرده ایم و در جنگ نرم خود هنوز مبنا را بر جنگ در سطوح بالایی تعریف می کنیم و چه بسا هنوز هم فکر می کنیم تبلیغات و چاپ بنر و راه اندازی سایت و... بتواند در برابر این فوج عظیم توپخانه تمدن غرب مقاومتی ایجاد کند. که اگر با همان نگاه سودانگارانه به مسئله نظر کنیم می بینم طبیعتا اردوگاهی که ده توپ در اختیار دارد لاجرم از اردوگاهی که ده هزار توپ دارد در نهایت شکست خواهد خورد. و باز ما غافل از این هستیم که دشمن هوشیار است و به مرکز و قلب تفکر استراتژیک ما حمله برده نه صرفا به سطوح رویی.

امروز به خوبی مشهود است که غرب برای نابودی نظام های برگرفته از اسلامی و مشخصا ایران که دارای حکومت دینی است به ضربه ریشه ای پرداخته؛ امروز دیگر تنها به برخی وجوه اسلام مانند قصاص یا حقوق بشر حمله نمی شود(صد البته به این معنا نیست که این حملات هم متوقف شده ولی اردوگاه مقابل جبهه های دیگری هم گشوده است) و دیگر به مسائل فقهی صرف نمی پردازند بلکه امروز به قلب تفکر استراتژیک ایران یعنی اسلام حمله برده اند. روشن است که در صورت نابودی پایه های تفکری اسلام به خودی خود نظام ایران به فروپاشی می رسد آنگونه که شوروی با به بن بست رسیدن در تفکر کمونیستی و بنیادین خویش بعد از چندین دهه نظام سیاسی خود را نابود شده دید و ذکر این نکته هم جا دارد که همان زمان امام خمینی(ره) این موضوع را در نامه به رهبر شوروی سابق گوشزد کردند و چه جذاب که در همان نامه هم نامی از فلسفه و عرفان مشرق و ابن سینا، ملاصدرا آمده است.

امروز نوک پیکان حمله دشمن صرفا ولایت فقیه نیست بلکه خود اصل اسلام به سیبل تبدیل شده و چنانچه ضربه دشمن کاری باشد نظام برگرفته شده از آن هم با تناقضات مبنایی روبرو شده و آینده آن چیزی غیر از آینده مسیحیت کلیسایی قرون وسطای اروپا نخواهد بود.

دشمن بیدار است و هوشیارانه به مرکز فرماندهی و کنترل پایگاه تفکری ما حمله برده و در میانه غفلت اندیشمندان ما و در میانه حساب های حسابگرانه متفکرین ما که هنوز به آمار، نرخ ها و شاخص ها می پردازند به قلب سپاه ما هجوم برده اند و در میان این همه غفلت فرمانده جبهه فکری انقلاب نوک پیکان حمله را به طرف مرکز تفکری غرب نشانه رفته اند، قلب اردوگاه که اگر تسخیر شود دیگر خط ماژینو آن نیز کارگر نخواهد بود.

امروز باید به فلسفه و بنیادهای فکری غرب پرداخت آنها را به روشنی فهمید و تناقضات و مشکلات آن را آشکار کرد. این عمل یعنی حمله به قلب اروگاه تفکر استراتژیک مغرب زمین و چه بسا نابودی آن اگر خدا بخواهد.

زمان آن رسیده که نگاهی به مبانی سیاسی، اقتصادی و اندیشه ای غرب افکند و بشر مدرن امروز را که مجهز به تکنیک و فن است و در آنی از زمان به همه جای عالم سرک می کشد با حقیقت حق روبرو کرد و آنزمان است که بدون نیاز به پیاده کردن چترباز و تانک و توپ می توان به قلب اردوگاه دشمن زد؛ حقیقتی که اگر روشن شود باید به گوشه ای رفت و نظاره گر انتخاب مجدد انسان مدرن بود که به کدامین جبهه بپیوندد.

امروز تفکر استراتژیک اسلام از مرزهای کشورهای اسلامی هم فراتر رفته و جوان غربی که در نبود مسیحیت و تناقضات آشکار و غیر عقلانی آن بعد از رنسانس با فترتی دینی و فطری روبرو شده است به فطرت دوباره خود خوانده می شود به عقلانیت و بازگشت به عقل بشر که ودیعه خالق هستی است.

و حال با این وجیزه دور از نظر نیست اگر دوباره به ابتدای کلام خود برگردیم ومدعی شویم نامه رهبر انقلاب در واقع حمله به قلب تفکر استراتژیک و بنیادین مغرب زمین است و حال باید دهانه تمام آتشبارهای فکری و فرهنگی به قلب این اردوگاه متمرکز شود که چون سلطان به خاک افتد رعیت شکست پذیرد.