شاید در ابتدای امر مشکلی رخنمون کرده و آن اینکه چرا ما صورت سوال خود را از اینکه چرا باید تاریخ فلسفه بخوانیم؟ این قرار داده ایم که فلسفه را از کجا بیاغازیم؟ اما بنای بحث را بر همین گزارده و ادامه می دهیم.

بی شک وجود انسان لامکان و لازمان است و همیشه در خویشی خویش حامل سوال و نکته امر این است که چون فلسفه به هستی شناسی، انسان شناسی و جهان شناسی می پردازد پس عجیب نیست که سوال های بشر هم در طول تاریخ تکرار شود و آدمی در پی جواب خویش باشد، اینکه انسان چیست و جهان واقع چگونه ایجاد شده و به کدامین غایت سیر می کند.

و هم این عجیب نیست که پتک سوالات فلسفی ذهن بشر را چون سندان از ابتدای تاریخ می کوبیده و هر فیلسوف و اندیشمندی به فراخور توان خویش جوابی به این سوالات می داده است.

در واقع دیالوگ خود آغاز فلسفیدن است، اصلا فلسفه یعنی اندیشیدن و در این صورت پرده زمان و مکان برای آن معنایی ندارد و ذهن انسان هر جا و هر مکان و هر زمان رهسپار اندیشیدن خواهد شد. و نکته این است که ذهن آدمی به دست آدمی نیست که به چه چیزی اندیشیدن خویش آغاز کند یا نکند و مانند گنجشکی در آسمان پر طراوت بهار به هر سو و به هر چیز که می بیند نظر می کند و سوال پی می افکند. شاید در خودآگاهی، فرد بتواند آن را هدفمند کند اما در خویشی خویش اینگونه نیست و هر چیزی برای او مصدر سوال و اندیشیدن می شود.

اما نکته ای مغفول ماند و آن اینکه اگر هر جوابی موجد سوالی و هر سوالی موجد جوابی باشد و این فراگرد را انتهای متصور نباشد ما به دوری می رسیم که تسلسل وار ادامه می یابد و آن را انتهایی نیست و اینجاست که فلاسفه برای شکستن این سیل بنیان کن شک، ظن و بی منتهایی واجب الوجود و علت العلل را وضع می کنند. در واقع تفکر باید به انتهایی برسد وگرنه در کوره راه بی انتهایی افتاده و بیراهه می پیماید شاید این سخن حقیر از این منظر باشد که انتهای سوال وجود است.

ذهن انسان لامکان و لازمان است و پرسش در آن همیشه هست و لازمه آن جواب فلسفی و تحلیل است چونکه اگر همانگونه که متذکر شدیم به این نتیجه رهنمون شویم که ذهن انسان لازمان و لامکان است و همیشه می تواند سوال مشابه در زمان متفاوت داشته باشد آن زمان است که لزوم خواندن سوال و تجربه اندیشه دیگران، دیگر وقت حدر دادن در نظر گرفته نمی شود بلکه علم به اندیشه و تجربه دیگر بنی نوع آدم می شود.

در ابتدا گفته شد که عجیب نیست که سوال انسان از خود و جهانش تکرار سوال گذشتگان باشد چرا که سوال سوال عقل آدمی است و لازمکان و لازمان است و همانگونه که برای آناکسیمندر سوال بوده برای ابن سینا و داوری اردکانی نیز ممکن است همان سوال مطرح باشد. پس عجیب نیست ما در تاریخ اندیشه عالم به دنبال جوابی باشیم که پارمنیدس به سوال ما داده و سپس تر از او ملاصدرای رحمه الله علیه.

عقل آدمی در کوران تطور خود رشد کرده و کودکی خویش را پیموده تا به این نقطه از رشد خویش رسیده که ما نمی دانیم در کجای آن است در 10 سالگی خویش یا در 40 سالگی اما پوشیده از منطق آدمی نیست که عقل در زمان نمو پیدا کرده  و سنگ بر سنگ بنای خویش را استوار و رفیع گردانده است و چنان که این را بپذیریم می توانیم از هر جایی فلسفه را آغاز کنیم و می توانیم از ابن سینا بیاغازیم یا از دکارت یا نه از سارتر اما در واقع ما رساله ای را در دست گرفته ایم که مقدمه و فصول ابتدای آن را ورق نزده به فصول پایانی رفته ایم و به جای طی دوره ابتدایی که حداقل برای ما تجربه تاریخ است به انتهای تاریخ و دوره دانشگاه افکنده شده ایم.و اینجاست که دعوای شک و یقین و جز و کل دوباره مطرح می شود و ذهن آدمی جواب می دهد که من پایه ها و دوره های لازم گذشته را طی نکرده ام.

پیش سقراطیان نطفه تعقل و فلسفه را در زمین وجود آدمی می کارند و فلسفه را در خامی تمام آغاز می کنند و شالوده بنیاد عقل آدمی را پایه می نهند و شاید اگر آرا آنها نبود سقراطی، افلاطونی و ارسطویی و شاید شایدی سخت تر اصلاً فلسفه ای به این معنا هم ظهور نمی کرد که جوابی به سوال آنها بدهد این خط سیر تاریخ است و اگر غیر از این بیاندیشیم به این قائل شده ایم که تاریخ بی فلسفه طی زمان می کند.

اما می توان مدعی شد که فلاسفه پیش سقراطی اولین کسانی بودند که به سرزمین ناشناخته ها گام نهادند و سپس آنچه را در حجاب و مه دیده بودند توصیف کردند و به نگارش کشیدند و چراغ راه فهم فلسفه کردند که دگر سوال داران و اندیشه کنندگان از این مه و دود راهی را که آنها محو می دیدند در پی گیرند و کشف کنند و امروز ما را به این نقطه برسانند.

این گزاف نیست که بزرگی می گوید کسی که تاریخ نخواند لاجرم باید آن را تجربه کند و به تبع این نظر کسی که تاریخ فلسفه نخواند شاید او را حرجی نباشد و در فلسفیدن او مشکلی رخنمون نکند و از هر جا که بخواهد بتواند آغازیدن مشق کند اما ناچار است آنچه را قبلاً تجربه شده و بشر اندیشیده مجدد بیاندیشد و به همان راه هایی برسد که قبلاً بشر بارها رسیده است و اگر به دیده دل بنگرد رد پاهای فراوان آن را بر جاده فلسفه و عقل ببیند.

نگاه مردم را باید به خود مردم وانهاد چراکه در نظر بشر مدرن سودگرا هر آنچیز که به سودی نرسد بی فایده و لهو است و حال آنکه کلا دنیای آنها، فکر آنها و غایت آنها مسخ شده و لهو است و بی فایده...

نباید نگران انگیزش اندیشه آدمی بود چرا که قصد نیاندیشیدن نیز در آدمی خود اندیشه طلب می کند و انسان را از اندیشیدن گریزی نیست.