تاریخ در حال تکرار است، تاریخ بی توجه به ما در حال تکرار است اما در این میانه برخی بیدارند و آن را می سازند و برخی هم در خواب غفلت غوطه ور...

صدایی می آید، ترق، ترق، ترق، صدایی منظم و مرتب و پشت سر هم، بجز این صدا صدایی دیگری نیست...

صدای پاست، پاهایی محکم که بر زمین کوبیده می شوند، صدای پوتین مجاهدین است، صدای پای جهادگران...

دوباره صدای بلندگوها بلند است، یکی می خواند:"ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش..."

صدای حاج صادق است، نمی دانم ما به گذشته برگشته ایم یا حاجی دارد همین الان می خواند؟

کمی دقیق می شوم البته نه با مغز و ذهن بلکه با دل، نه انگار زمان به گذشته نرفته و ما در زمان کنونی هستیم و این صدای خودش است صدای حاج صادق است که می خواند:" ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش..."

کمی آنسوتر نقشه ها را روی زمین پهن کرده اند و دست های روی آن در اعوجاج و رفت و آمدند...

توپ ها می زنند، خمپاره ها زوزه کشان در پروازند و ماشین ها گل مالی شده تند تند در حرکتند، روی همه ماشین ها هم پرچم های سرخ و سیاه زنده اند که نام حسین(ع) وی آنها در احتزاز است؛ انگار باز خبری شده، کجا جنگ است؟، چه خبر است؟ باز به ما حمله کرده اند و مرزهایمان را مورد تهاجم قرار داده اند؟ امروز دیگر کدام دیوانه؟؟؟

کمی ریز می شوم نه اینجا ایران نیست، حیرانم می دانم ایران نیست ولی هست، کمی سر می گردانم هر سو چهره ای غریب ولی آشنا می بینم. نه اینجا ایران نیست ولی نمی دانم چرا غربتی ندارم، اینجا سوریه است نه عراق نه نه نه یمن است نه نه...

گمان مان این بود مرزهایمان در غرب و شرق در همسایگی عراق و افغانستان است اما نه امروز برای حفظ مرزهایمان فراتر از آن رفته ایم ولی هنوز هم در مرزهایمان هستیم در سرزمین خودمان، دیروز در مرز ملی مان می جنگیدیم و حال در مرز دین مان؛ دیروز خاکریزهای طلائیه و شلمچه و سومار و نفت شهر خط مان بود امروز خاکریزمان به وسعت قلب اسلام گسترده شده، دیروز جنگ مان جنگ خاک ایران بود امروز خاک اسلام...

حواسم پرت شده بود ولی حاج صادق دم دیگری گرفته، نه حاج صادق نیست کسی دیگر است ولی نوای اش برایم آشناست: " هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله..." مثل همان سالها اسمش را نمی دانم ولی با او دم می گیرم: "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله هر که به سرش شور و نوا بسم الله..."

فراموش کرده بودم شور و نوا دارم، درونم غلغله می شود...

بساط را پهن کرده اند شب عملیات است یکی روضه می خواند و بقیه آرام یا بلند دلشان مثل چینی می شکند و های های گریه می کنند، یکی این ورتر شعر می خواند، حماسی است هم زبانشان را می فهمم هم نمی فهمم یکی فارسی می گوید آن یکی عربی، مو به تن آدم سیخ می شود؛ عده ای هم گوشه ای سر به هم داده اند مشغول قرآن و دعا هستند، چه شبیه آن دو غواص عملیات فاو اند!

اول آدم باورش نمی شود فکر می کند اینجا در عالم خواب است اما کمی بعد می فهمد نه اینجا نه خواب است و نه رویا، اینجا ایران نیست ولی ایران است.

یادم می آید امام گفته بود انقلابمان را صادر می کنیم و امروز قاسم میان دار امام انقلاب شده، عراقی ها، افغانی ها، لبنانی ها، یمنی ها و... چه عشقی می کنند با او، مادرهای عراقی توپ و تشرش را به تکفیری ها می زنند که قاسم پسرم می آید حسابتان را می رسد.

در میانه این گیر و دار و شلوغی می بینم گروهی دوربین روی شانه وارد منطقه می شوند، قرار است با مجاهدان در درگیرها شرکت کنند، گروه آشنا هستند انگار صدای آنها در گوشم است:"دنیای کفر با آهن و آتش به جنگ ما آمده و ما با خون بر شمشیر..." صدای حاج مرتضی است، کمی تعجب می کنم او اینجاست مگر شهید نشده؟ یکباره دلم نهیب می زند: «شهدا که نمرده اند بلکه زنده اند و روزی می خورند». گروه مستند سازی می گویند از روایت فتح هستند، حال می فهمم چرا بوی مرتضی آوینی در فضا پیچیده، این یادگار اوست...

تازه دارم متوجه می شوم جنگ است و ما هم یک طرف آن، باز هم به ما جنگی تحمیل کرده اند، اینبار خوارج به میدان آمده اند و منافقان، کفر و شرک هم پشت سرشان.

ترق، ترق، ترق هنوز صدای رژه می آید، عراقی ها هستند، همانطور که کف پوتین هایشان را بر زمین می زنند رجز هم می خوانند عربی است نمی دانم چه می گویند، فقط حس سردی در بدنم پیچیده و احساس سرما می کنم، درونم غوغاست... بغض گلویم را گرفته، دارم افتخار می کنم.

کفریان می گویند «این آتش آتش ایرانی هاست» راست می گویند ایرانی ها دیگر فرصت سر خاراندن ندارند همه مشغول آموزش و تعلیم هستند، درس انقلاب می دهند، درس مجاهدت و درس دلاوری؛ شهید اسکندری آن گوشه بی سر و سدا دارد درس سربازی می دهد، درس سر بر نیزه دادن، خودش هم سر به دار داده و روی دار به ریش حرامیان می خندد...

حاج قاسم میانه سماع را گرفته و همه از خود بیخود شده اند.

تازه کم کم داشتم مطمئن می شدم که جنگ است که کنار سرم صدای سوت بلند و تکان دهنده راکت از خود بیخودم می کند، پشت سر هم یک دو سه چهار و... تمام نمی شود، دوازده تا می زند، تازه این فقط یکی از جیپ هاست، انگار حتی راکت ها هم نیت کرده اند به شمار معصومین بروند و خراب شوند بر سر خوارج، منافقان و مشرکین نو... باز هم جیب های سفیرمان همان ها که خودمان ساخته ایم آرام ندارند و شانه به شانه کنار هم ایستاده اند و پشت سر هم می زنند هر کدام دوازده تا، دوازده تا دوازده تا دوازده...

یکی دوان دوان می آید نزدیک همه دوره اش می کنند می گوید پیام آورده، هیجان زده است و چشمانش برق می زند انگار از جبرئیل پیغام آورده باشد، صبر نمی کند و شروع می کند به خواندن، پیام آقاست برای بچه ها در خط فرستاده که مانند پاره های آهن بایستید و به دل هایتان ترس راه ندهید، چشم هایتان را به صفوف انتهایی دشمن بسپرید و دندان بر دندان فشار دهید، به مظلومین ظلم نکنید و مستضعفین را نیازارید، درخت ها را نبرید و آب را بر دشمن نبندید...

پیام تمام می شود همه پر جوش و خروش شده اند، انگار مرمی شلیک شده اسلحه هستند و تیر رسته از چله کمان و دیگر نمی توان آنها را نگه داشت... یا زهرا(س) به خط می زنند؛ خوارج و مشرکین می شکنند و خط را رها و می گریزند تا چشم باز می کنیم در عراق نمانده ایم به مدیترانه رسیده ایم، خدای من انقلابمان تا اینجا هم رسوخ کرده...

کنارمان ایرانی ها، نه عراقی ها، نه نه نه افغانی ها، آه خدای من یمنی ها، همه آمده اند انگار عمری است که برادر و همراه مان بوده اند با هم می خندند، با هم خون می دهند و با هم ماشه می کشند. آخر اینجا سپاه محمد(ص) است و سرزمین هم مرز اسلام ناب او، پرچم در احتزار است از پرچم های زرد حزب الله، تا سبز و سرخ عراقی ها و افغانی ها...

در سرم آشوب بود گمان می کردم عالم خبر دار شده که داریم می آئیم برای آزادیشان که پندارم را به لحظه ای بر باد دیدم آنزمان که بوق های شیطان خاک انداز به دست خاک بر چهره ماه خورشید می پاشند. برایم عجیب نیست ذات و وجود شیعه را با غربت و مظلومیت سرشته اند و عادت دارند در غربت انقلاب کنند، در غربت بجنگند و در غربت هم جان بدهند... شیعه بدون مظلومیت که شیعه نیست آخر...

افغانی روی دوشم می زند، انگار نه انگار در دلم با خودم حرف می زدم و همه چیز را از اول تا آخر می دانست؛ می گوید: "مظلومیت ندیده ای برادر، مظلومیت سال ها جنگ با تجاوز شوروی، آوارگی از دیارمان از دست طغیان طالبان و کارگری در کوچه پس کوچه های ایران، جان دادن در برابر لشگریان دیو سیرت صدام برای حفظ ایران و الان هم جنگیدن شانه به شانه برادرهای ایمانی در مرزهای انقلاب در سوریه و عراق، تازه پیکر شهدایمان را در ایران در غربت و مظلومیت تشییع می کنند و حتی باقی مردم ایران به خاکسپاری مان نمی آیند..."

نفسم در سینه بند می آید خدایا اینها از آسمانند؟ چشم به چشمم می دوزد و می گوید نه اینها لشگریان فاطمه(س) هستند و فرزندان خاک، فرزندان و میراث داران مستضعف آدم...

هنوز از او خلاص نشده ام که دلم می گیرد، آخر از دشمن انتظاری نیست ولی خودی ها کجا هستند؟ چرا همه در نان و نام مانده اند و بی خیال از کنار جنگ می گذرند، دوست دارم فریاد بزنم «آهای مگر نمی بنید خون شهید روی زمین ریخته پایمالش نکنید، آهای چرا ساکتید؟ اگر شمشیرهایتان با ما نیست حداقل بر ما نباشد و حداقل دل هایتان با ما باشد...»

پشت سر را نگاه می کنم بر عکس جلو که تب و تاب و مارش حمله است هیچ خبری نیست حیران و متعجب به مردم نگاه می کنم همه مردم بی خبر و بی التفات به کار خودشان مشغول هستند، یکی از تورم می گوید، آن یکی در دل آرزوی پست و مقام دارد، آنطرف تر یکی ماشین وارد می کند و هنگفت می فروشد... از آنها نمی گیرم ظاهرا آنها نمی دانند چه خبر است و چه اتفاقی دارد می افتد آخر به آنها نگفته اند، نخواسته اند از خواب بیدارشان کنند، نخواسته اند آرامش کذایی شان را به هم بزنند.

هنوز صدای پا می آید اما اینبار نه از میدان رژه عراقی ها اما نه صدای رجز عربی عراقی ها... صدای پا از قلب دنیا می آید از غرب آسیا از مکه، صدا می آید فریاد می زنند"لبیک یا صاحب الزمان(ع)..." دیگر اینجا عراق و سوریه هم نیست اینجا قلب دنیای اسلام است و الان هم عصر ظهور...

اینجا سپاهیان اسلام در حرکتند و فرشتگان بر قدم هایشان پر گشوده اند و از حسینیه امام خمینی(ره) تهران فرمان می برند...

روضه ها تمام شده و رمز عملیات را گفته اند لشگر صاحب الزمان به خط زده اند، خط اول را لبنانی ها شکسته و گرفته اند، آنها سید فرستاده، چشم به قبه الصخره و مسجد الاقصی دوخته اند و دوازده تا دوازده تا می زنند، یکی پرچم را بر بلندی قدس زده و سلام نظامی به آن می دهد، منتظرند رمز مرحله دوم صادر شود...

صدای حاج صادق پر طنین تر شده، انگار بچه های تبلیغات تمام قلب سرزمین اسلام، تمام غرب آسیا را بلندگو نصب کرده اند: "ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش    بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش"

 دیگر احساس غربت نمی کنم دفعه پیش تنها به فتح کربلا رفته بودیم و این بار برادرهایمان از افغانستان، یمن، عراق، سوریه و بحرین و لبنان با ما هستند دیگر تنها نیستیم، دیگر اسلام تنها نیست، دیگر مظلوم نیستیم برادرهایمان هستند الان...

دیگر عاشورا تکرار نمی شود.

اینجا غرب آسیا، ساعت ظهور، لشگر صاحب، دستور نایب امام، حمله...