X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان
rss

یادداشتی بر کتاب روی ماه خداوند را ببوس

نظر 0

"جدا خیلی گنگ بود... خیلی پیچیده بود من چیزی ازش نفهمیدم... ارزش خوندن نداره نخونش..."

نوشته و امضاء یک عضو کتابخانه بر حاشیه برگ اول کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته مصطفی مستور...

این نوشته باعث شد پس از خواندن کتاب بیشتر به این ظرافت رهنمون شوم که حتی رمان و داستان ها نیز صرفاً به دلیل رمان و داستان بودن برای عمده علاقمندان رمان و داستان خواندنی نیستند بلکه هر کسی علایق و سطح و توان ذهنی و وجودی خاصی دارد که باید در انتخاب و معرفی کتاب به او دقت کرد.

و اما بعد، چند سال پیش برای اولین بار دوستی کتابی به من هدیه کرد، "عشق روی پیاده رو" نوشته مصطفی مستور؛ از همان ابتدا جلد کتاب برای من خاطره انگیز شد چراکه اسم کتاب وارونه نوشته شده بود و ابتدا کتاب را وارونه باز کردم. این اولین کتابی بود که از مستور و علاوه بر آن اولین کتاب های داستانی بود که می خواند. کتاب را خیلی سریع تا انتها خواندم. کتاب مجموعه داستان هایی از عشق های عالم جوانی و کودکی بود که در برخی جای ها با سوء تفاهم ها و عشق های ضربدری و ناکامی ها روبرو می شد آن هم بیشتر در فضای گرم و صمیمی و پاک مردم خوزستان. بگذریم از اینکه هیچگاه هدف این دوست از هدیه دادن این کتاب را نفهمیدم و اینکه اصلا هدفی داشت یا تنها کتابی برای خواندن و سرگرمی به بنده هدیه کرد اما روزنه ای بود برای آشنایی بیشتر با کتاب های داستان و رمان.

     
ادامه مطلب ...

نقدی بر کتاب کافه چرا

نظر 2

کافه چرا نوشته جان استرلکی بهانه خوبی است که آدم لحظاتی را به تفکر در مورد معنای زندگی صرف کند و اندیشورانه تفکری در باب غایت آدمی بکند. این کتاب در قالب یک رمان صد و پنج صفحه ای نگاشته شده و آنچنان محتوایی سخت، سنگین و گیج کننده ندارد که خواننده نتواند آن را در زمانی کوتاه بخواند و لحظاتی از تفریح با یک کتاب خوب لذت نبرد اما از طرفی هم جا دارد با نگاهی دیگر به محتوای آن نگریست و به نقد آن نشست.

کافه کتاب برای مخاطب عام کتابی خوش خوان و قابل تامل است که او را به اندیشه واداشته و او را به بازنگری در معنا و مفهوم زندگی فرا می خواند و سپس بخشی از واقعیت های دنیای جدید را برای او آشکار می کند و انسان را به بررسی دلایل وجود عالم فرا می خواند. در آخر هم با ارائه توضیحاتیو توصیفاتی هر چند نه چندان کافی زندگی را از مرحله کار صرف برای عقل معاش خارج و رضایتمندی را هم پیوست آن می کند.

اما از سوی دیگر همین کتاب برای مخاطب خاص خود که آشنایی هم با علوم جدید ندارد علاوه بر موضوعات پیش گفته حساسیت های خاص دیگری نیز به همراه دارد و آنچه بیش از همه در این کتاب به مانند تمام کتاب های دیگر دنیای روانشناسی خودنمایی می کند همان حیرت روانشناسی غرب است که خود را در قالب همین کتاب کوچک نیز نمایان می کند. در واقع روانشناسی غرب از زمان بروز و رشد و نمو خود فاقد یک هستی شناسی محکم، مستدل و جامع بوده و همچنین با به کنار نهادن بنیادهای دینی، مذهبی و حتی فلسفی به نوعی به بی سرزمینی و یا بهتر بگوییم به یک بی خانمانی هستی شناسانه رسیده است که برای استوار کردن بنای نظریات خود هر بار تعریفی به دست می دهد و بر پایه همان تعریف نیز نظامی استوار می کند؛ و این بنا سازی در دنیایی از کثرت فرو رفته و چرخه هرباره خود را تکرار می کند. لیکن معلوم نیست در گردباد سوالات جدی آدمیان این نظام ها فرو نریزند؛ کافه چرا نیز از این قاعده مستنثی نیست.

     
ادامه مطلب ...

نقدی بر رمان مروارید-جان اشتاین بک

نظر 0

رمان مروارید، روایت سرزمینی است نه چندان دور و نه چندان عجیب؛ سرزمینی که در وهم و خیالات و خرافت هزاران سال جهل غرق است و تمام دنیا و آخرت ان در زندگی ساده انگارانه و حقیر می گذرد.

روایت مردمانی که دنیا برای آنها تنها کپرهای آنهاست و قوتشان تکه ای نان ذرت، البته این در مذمت ساده زیستی نیست ولی این ساده زیستی نیست و چیزی غیر از فلاکت و تن دادن به پستی نیست.

روایت سرزمینی با خدایان عجیب و گاه انسان گونه.

اینجا هنوز تاول و ترک های وجود بیگانگان خونریزی دارد و چرک و خونابه هنوز مردم  و پیکره جامعه شان را امان نداده؛ و پنجه در دل تاریخ آنها افکنده.

و بدتر از خدایان عجیب و اجانب پول پرست مررمانی هستند که در جهل خود ساخته و دیگر ساخته در اوج حقارت سر می کنند؛ وروزی شبی با دستی دراز به در خانه پزشکی می روند تا هر آنچه دارند به یغما ببرد.

اینجا از کپرها تا کاخ ها فاصله ای نیست بااین تفاوت که کاخ ها اذان هم خونان کپر نشینان نیستند و بلکه در آن هم خونان پزشک خلیده و لمیده اند.

بدتر مردمانی هستند که تغییر را در خود کشته اند و حتی فکر آن را در سر نمی پرورند و تنها کیفو است که به حکم علاقه به فرزندش بی پروایی پیشه می کند و سرباز می زند از این شرایط و طغیان می کند.

     
ادامه مطلب ...

مرز عشق و جنون(۲)

نظر 1

بخش دوم:

روی رادار بدون کد شروع به صحبت کردم و گفتم : تا آنجا که موشک داریم ، آن ها را می زنیم و سپس با هواپیما به داخل آنها می رویم و نابودشان می کنیم.خودمان هم اگر بمیریم هیچ اشکالی ندارد.
بی درنگ با خلبان تانکر تماس گرفتم و گفتم: گردش کند به سمت غرب تا به محض جدا شدن از او در راستای هواپیماهای دشمن باشم و بتوانم با سرعت خودم را به آنها برسانم.من باید قبل از آنها به کرمانشاه می رسیدم.
خلبان تانکر هم همین کار را انجام داد و من به محض قرار گرفتن در راستای غرب ، از تانکر جدا شدم.ارتفاع هواپیما را کم نکردم تا عراقی ها بتوانند من را در رادار ببینند و با توجه به اینکه می دانستم اگر روی رادار صحبت کنم ، صحبت های من همزمان توسط هواپیماهای استراق سمع عراقی برای آنها ترجمه می شود و به اطلاع خلبانان عراقی می رسد ، تصمیم گرفتم از این لحظه بدون کد روی رادیو صحبت کنم.
دسته استیک هواپیما را می فشردم و سرعت هواپیما را به حداکثر رساندم که حتما قبل از آنها به کرمانشاه برسم.هم سرعتم زیاد بود و هم ارتفاع را کم نکرده بودم.با این حرکت مطمئن بودم عراقی ها متوجه می شوند که در تصمیم خود مصمم هستم و مطمئنا سیستم استراق سمع این ماجرا را برای خلبانان عراقی ترجمه می کند.
با اضافه شدن سرعت ، شروع به شعار دادن روی رادیو کردم تا ترس و اضطراب را از دلم خارج کنم و نشان دهم که با اینکه به استقبال مرگ می روم، اما روحیه ام بالاست.
می گفتم: شما ایرانی ها را دست کم گرفته اید. تا آخرین قطره خونم از خاک وطنم دفاع می کنم .روی آنها قفل راداری نمودم و گفتم فعلا این موشک را از من داشته باشید . ولی موشکی در کار نبود .عراقی ها قادر بودند که توسط سیستم های جنگ الکترونیک خود متوجه قفل راداری من شوند.
متصدی رادار خودمان با کد به من اعلام کرد که برگردم و ادامه ندهم ، اما من گوش نمی کردم. با خود فکر می کردم که ایستگاه های استراق سمع عراقی ها صدای مرا شنیده اند و حتما تا به حال خبر حمله من را به اطلاع خلبانان خود رسانده بودند و با توجه به خاطراتی که عراقی ها از رویارویی با اف۱۴ داشتند، روحیه آنها خراب شده است.

متصدی رادار با فرماندهی تماس گرفته بود و خواستار دستور برای بازگشت من شده بود ، ولی ایشان هم اذعان داشته بود که من روی زمین هستم و جاوید نیا روی آسمان ؛ چطور او را منصرف کنم؟؟؟؟؟ من فکر می کنم ایشان هم می دانست که تصمیم من درست است و در صورت بمباران کرمانشاه چه فاجعه انسانی رخ میدهد.
حدود بیست تا بیست و پنج مایل با هواپیماهای دشمن فاصله داشتم که دو موشک حرارتی خود را با وجود اینکه می دانستم شلیک آنها از جلو هیچگونه تاثیری ندارد ، صرفا به منظور تخریب روحیه خلبانان عراقی شلیک نمودم.
در دلم شروع به دعا کردم:خدایا راضی هستم به رضای تو. خودت مواظب زن و فرزندانم باش.آنها را به خودت می سپارم و از درگاهت تقاضا دارم که آنها را در امان خودت قرار دهی. من به خاطر رضای تو این تصمیم را گرفته ام .خودت کمکم کن تا در راهی که پیش گرفته ام ، موفق باشم و بتوانم به بهترین شکل آن را انجام دهم.
به حدود دوازده -سیزده مایلی هواپیماهای دشمن رسیده بودم و زیر لب دعا می کردم که هواپیماهای دشمن قبل از من به کرمانشاه نرسند تا من حسابشان را کف دستشان بگذارم. ناگهان برای یک لحظه در رادار دیدم که هواپیماهای دشمن در حال گردش به سمت خاک خودشان هستند .همزمان دود و آتش را دیدم که تا ارتفاع ده دوازده هزار پا به آسمان بلند شده بود .تمام دنیا داشت روی سرم خراب میشد .فکر کردم شهر را بمبارن کرده اند ولی سریع به خودم مسلط شدم و دیدیم با توجه به مختصات ، آنها نمی توانسته اند در آن موقعیت روی شهر باشند.مسیر را با همان سرعت ادامه دادم تا آنها بدانند که همچنان در تعقیبشان هستم .روی شهر کرمانشاه رسیدم .خوشبختانه خبر خاصی نبود.مسیر را ادامه دادم و حدود چهار مایل بعد از شهر ، کوه های غرب شهر را غرق در آتش دیدم.
خلبانان عراقی از روی ترس ، تمامی بمب های خود را روی کوه ها رها کرده بودندو در حال فرار بودند. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شروع به گریه کردم. حتی قادر نبودم جواب رادار را بدهم .حسینی هم مانند من در حال گریه بود.واقعا هیچ کس نمی تواند حال من را در آن لحظه درک کند. رادار هم مرتب موقعیت هواپیماهای دشمن را می خواست. وقتی به خودم آمدم با صدای بغض آلودی روی رادیو گفتم: هواپیماهای دشمن بمب های خود را خارج از شهر در بیابان رها کردند و به طرف خاک خودشان فرار کردند. ما ماموریت آنها را کنسل کردیم. صدای شور و شعف و گریه متصدیان رادار را از طریق گوشی کلاهم می شنیدم . من هم خدا را شاکر بودم که توانسته بودم ماموریت آنها را به هم بریزم و جان صدها انسان بی گناه را نجات دهم.ان شا الله که خدا هم این حرکت را از من بپذیرد.

برگرفته از کتاب نبرد در آسمان.

     

مرز عشق و جنون(۱)

نظر 0

تا مرز شهادت(خاطره ای از امیر خلبان فضل الله جاوید نیا)

روز شنبه ۲۷ دیماه ۱۳۶۵ یک فروند اف۱۴ مسلح به خلبانی من و سروان یدالله حسینی به عنوان خلبان کابین عقب از باند پایگاه شکاری اصفهان به پرواز در آمد.ماموریت ما گشت هوایی و جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن بود.منطقه ماموریت ما نیز غرب کشور ،حوالی گردنه اسد آباد در جنوب غربی همدان بود.با افزایش ارتفاع به ۲۰هزارپا به سمت منطقه ماموریت ادامه مسیر دادیم تا وارد منطقه ماموریت شدیم.شروع به گردش و گشت هوایی نمودیم.بیش از یک ساعت در منطقه بودیمو سوخت هواپیما در حال اتمام بود، بنابراین با کد با تانکر سوخت رسان هماهنگ کردم و با نزدیک شدن به تانکر عملیات سوخت گیری هوایی رو شروع نمودم.
در حال سوختگیری بودم که متوجه شدم سیستم راداری شلیک موشکم دچار اشکال شده و هیچکدام از موشک های راداری را نمی توانم شلیک کنم.هرچه تلاش کردم تا اشکال را برطرف کنم موفق نشدم.به همین دلیل با رادار تماس گرفتم و با کد اعلام وضعیت کردم که سیستم موشکی هواپیمایم از کار افتاده و نمی توانم از آن استفاده کنم و درخواست Air abort(انصراف از ادامه پرواز)‌ کردم و از آنها خواستم هر چه سریعتر یک هواپیما جایگزین من کنند.در این حالت من می توانستم در رادار هدف را ببینم ، ولی امکان شلیک موشک را نداشتم.
رادار زمینی با کد به من اعلام کردکه با توجه به شرایط حساس منطقه در محل حضور داشته باشم تا هواپیمای جایگزین به منطقه اعزام شود.تمامی این اطلاعات در کمتر از یک دقیقه و به صورت کدهای مخصوص رد و بدل شد.ما هر روز این کدها را تغییر می دادیم تا عراقی ها متوجه معنای آن نشوند.
کمتر از ۵ دقیقه از این تماس نگذشته بود که رادار به من اطلاع داد که یک تجمع شانزده فروندی از هواپیماهای دشمن وارد کشور شدند و به طرف کرمانشاه در حال حرکت هستند. به رادار گفتم فاصله آنها با ما چقدر است؟
گفت: هشتاد مایل.
با توجه به قابلیت رادار هواپیمای اف۱۴ که همزمان میتواند روی ۲۴ هدف قفل کند و سپس به طرف ۶ هدف موشک شلیک کند ، بی درنگ رادار را چرخاندم و متوجه هواپیماهای دشمن شدم ولی متاسفانه امکان شلیک موشک را نداشتم.جناب حسینی سمت و جهت هواپیمای دشمن را مشخص کرد.شکل پرواز هواپیماهای دشمن ، ۴ فروند در جلو و ۱۲ فروند در پی آنها بودکه این نشاندهنده این موضوع بود که ۴ فروند جلویی اسکورت ۱۲ فروند بقیه هستند.به طور حتم همه ۱۲ فروند بمب افکن بودند .با توجه به اعلام رادار و مسیری که خودم در رادار میدیدم هدف آنها شهر کرمانشاه بود.در اطراف شهر کرمانشاه پدافند ما مستقر بود ، ولی ما در آن زمان موشکی که بتواندهواپیماهای دشمن را در ارتفاع بالا هدف قرار دهد در اختیار نداشتیم.این موضوع را علاوه بر من ، خلبانان عراقی هم می دانستند.ارتفاع آنها را بررسی کردم و متوجه شدم ۲دو هزار پا بالاتر از برد پدافند ما پرواز می کنند و در این حالت به راحتی به بالای شهر کرمانشاه می رسیدند و آنجا را بمباران می کردند. برای ثانیه ای حس کردم قلبم در حال فشرده شدن است .احساس خیلی بدی داشتم. با بمباران شهر کرمانشاه با این حجم بالای هواپیما فاجعه بزرگی رخ می داد.تعداد زیادی زن ، بچه ، پیر و جوان که همگی بی گناه کشته می شدند و کسانی که غیر نظامی بودند و هیچ نقشی در جنگ تن به تن نداشتند ، به شهادت می رسیدند.

نمی توانستم بی تفاوت باشم و به راحتی از کنار این موضوع بگذرم. به هر حال من یک ایرانی هستم و نما توانستم شاهد کشته شدن هزاران نفر از هموطنانم باشم و هیچ عکس العملی از خود نشان ندهم.
طبق قانون، با توجه به اشکالاتی که در هواپیما بود ، باید گزارش می کردم و به اصفهان باز می گشتم ، ولی نمی توانستم این کار را انجام دهم.به حسینی گفتم: یدالله! بمب افکن های عراقی می توانند به راحتی کرمانشاه را بمباران کنند.خدا می داند که چند نفر در این بمباران کشته می شوند .به نظر تو بهتر است دو نفر آدم بمیرند یا دوهزار نفر؟؟؟؟؟ تصمیم من این است که با هواپیما ، خودمان را به آنها بزنیم و نابودشان کنیم. نظر تو چیست؟؟؟؟؟
حسینی گفت: جاوید من هم موافقم و آماده ام که این کار را انجام دهیم.