و لقد كرّمنا بنى آدم...(70 اسراء)

این کلام حق است، کلام ذاتی بی نقص و کامل که در حجاب چهره خویش فرو بسته و آدمی را به کنه ذات او محیطی نیست و ذهن و قلب و دل احاطه ای در معنای او ندارند و تنها دل به بودن او و عقل به وجودش گواهی می دهد.
اوست که انسان را مکرم آفرید، و انسان را خلیفه الله خویش کرد بر زمین، بر زمین که دنائت مقام اوست و ظلمت...      
انسان را پاره ای از روح خویش و بریده از عالم روحانی قرار داد تا با زندگانی خویش قیمتی در عالم خاکی گرفته و به عالم افلاکیان عروج کند و مقام خویش را به صدره المنتهی برساند و بشود انسان کامل.       
انسان چیزی نیست غیر از صیرورت او از زمین تن به آسمان دل؛ از بودن به شدن، از ناپاکی به پاکی...

 

 

آری خداوند انسان را تکریم کرد مقامی به او داد که به هیچ مخلوقی چنین کرامت عطا نکرد که انسان گوهری یکتا باشد در میان مخلوقاتش.
خلقت آدمی چنین در عالم نقش بست که چنانکه از بهشت جنت الهی حبوط کرد در کویر دنیا زشتی خویش را بپوشاند و خود را در حجابی پیچیده کرد ولو در برگی یا پرده ای از لباسی، آن هم از پاره تن خویش شان آدم از حوا و حوا از آدم...آنانکه که محرم هم بودند.
حجاب یعنی پوشاندن پلیدی ها، یعنی مقام حیای بشر بر عالم مفلوک خاک از خدای بینای کامل، یعنی شرم از خدای حاضر، ناظر و شاهد.
حجاب نشئه ای از اطاعت حق تعالی و ذات کاملی است که خود در پرده نشین و پرده پوش است و آدمی را هم در پرده پوشی و حجاب می پسندد نه در خودنمایی.
اما کشورم و وطنم... ایران، جایی که تاریخ جدیدی در عالم خویش رقم زد و در عالمی که حولت تاریخ غرب است و در عالم خاکی که همه چیز را به سیطره سیاه نفسانیت خود بنیاد و نفس اماره خویش کشیده راهی جدید به سوی آسمانی که 400  سال بود در تاریخ بشر غربی بسته بودندش گشود.
و چه جان های جان به پیشگاه خداوند ابراهیم گونه به مسلخ نبرد و اسماعیل وار قربانی نکرد که خویش را به خدای اثبات کند و بگوید منم عبدالله همانکه تو گویی و دستور فرمایی، آنچه گویی همان است و امر امر تو.
جان های شیرین، فرزندان پاک خویش که عصاره هزاره ها پاکی، صداقت و خلوص بودند، و خون ها ریخته کرد که درخت طوبی خویش آبیاری و خونبهای عشق بپردازد؛ خونبهای آسمانی شدن.
و هشت سال از بهترین سالهای خویش را در قربانی کردن فرزندان خویش سپری کرد.تا «چ»ها فدای وطن شود و خون ها برای اسلام بریزد و این نهال ریشه کند و قد به آسمان برساند.

وطنم که طریق حق برگزیده، و راه ذات متعال، جایی که راه خویش را از راه عالم جدا انگاشت و جدا ساخت و حوالت تاریخ خود را به دست خویش رقم زد و به جای کوره راه های پست و خطرناک خاکی به راه های آسمانی دل سپرد؛ و به آدم های آسمانی که در زمین دنی پای در گل مانده بودند و تن خویش را وبالی برای پرواز یافته بودند.

چراغی افروخته شده که در عالم کورسویی از امید می تابد، آنجایی که بشر در ظلمت خویش فرو رفته و با امر رحمانی فاصله ای بعید گرفته و همه عالم سرگشته و حیران در پی فروغ نوری هادی و مهدی هستند؛ نوری که شاید لحظه ای راهنمایشان باشد به کرامت.

و این بار کور سویی دیگر در آسمان تاریک هنر ایران تابیدن گرفت و  قطره ای آب گوارا در وانفسای کویر خشک ظلمت بندگی خاک زده به وجود انسان ارزانی داشت.
انسانی صورت انسان های رنج کشیده راه حق را به نقش هنر آمیخته و درد های آنها را لحظه ای مجسم کرده، ابتدا خود به زیبایی حجاب پیچیده و به آنان که هنر را عریانی و نفسانیت می خوانند بانگی زده که بی عریانی هم می توان جلوه کرد و تجلی جمال و زیبایی بود که انسان محجوب آفریده شد.

زیبایی جسم آدمی تنها نفس آدمی را انگیخته می کند و چشم او را خیره و لیکن زیبایی روح آدمی دل آدمی را...
و چه زیباست از هنر خویش نقشی از خویش بندیم که دلها را تسخیر نور کرامت بشر کند؛ که انسان را انس و الفت است با هم نوع خویش و انس و الفت را در سایه دل معنایی هست نه در سایه خواهش چشم که هر آنچه از رنگ عالم بیند طلب کند؛ چشم ها را باید به نور دل خیره کرد نه خیره به صورتی مشاطه شده و رنگین شده به نقش تصنعی در پیکره فانی خاکی.صورت آسمانی دل دل پایدار است و نه صورت خاکی که رنگ طی سال ها و درازی زندگی آن را فرتوت می کند.

در کویر وانفسای سینمای ایران درخشش ستاره ای نقطه امیدی است که شهید چراغدار راه حق است و دست آدمی گیرد و بر آسمان کشد.
آدمی را تناقض دردی است کشنده که چون من باید بازیگری کنم در قالبی و چون به جایی دیگر شوم خود نیز دیگر شوم و از خود بیگانه و از نقشم بیگانه؟ و از آن بدتر اینکه از نقش آدمی خویش بیگانه شوم و بشوم آنچه که باری تعالی نمی خواهد؟ بل فقط چشم های خیره سر مردمان زمینی می خواهد.
رضایت چه کسی ملاک است خدایم یا بندگان خدایم؟

بازیگری که حرمت خون ها پاس می دارد و هنر را نقش و رنگ الهی می زند؛ و با دل خویش در قالب هنر خویش غرق می شود و خود از نقشش تاثیر می گیرد بر دلها حکومت می کند و از دل ها هیچگاه پاک نمی شود چون دل آدمی مامن انوار پاک و آسمانی است نه خواهش های خیره چشم و دست و زبان و گوش آدمی.

دست آن هنرمندی را باید بوسید که حرمت خویش و هنر خویش را حفظ می کند و خویش را به رنگ مشاطه عالم خاکی نمی آلاید و چهره در چهره جمال نور حق تعالی می کشد.

سخن به درازا نمی کشم... فقط چهره انسانی و بازی رحمانی کسی مانند مریلا زارعی نقشی است در عالم خاکی که نستودن آن در کویر وانفسای هنر ظلمانی ایران و قطره ای گوارا در کویر خشک آن نا سپاسی بزرگی است؛ که هنر هنوز نمرده است و میان هنر رحمانی و امر شیطانی فرسنگ های بعید فاصله است.
اما فراموشمان نشود که آدمی به دوام باقی است و عاقبت او ملاک است و حالش و اکنونش؛ باشد که این کورسوی نور مدام باشد...