همزمان با صبح

چشم خورشیدی تو

جهت پنجره را می کاود

دشت روشن شده از روشنی رخسارت

ابر بیداری در غربت ما می بارد

بال اگر ذوق پریدن دارد

صبح اگر میل دمیدن دارد

باغ اگر سبزتر از سبز آمد

برکت آب زلالی است

که چشم ترت می بارد


باغ بیدار است

باغبان با تپش قلب تو این مزرعه را

سرخ تر می کارد

بی گمان ماه، کف دست تو را می بوسد

ورنه در سایه طولانی شب،

شب چه وحشتناک است!

ای که امکان بهار و آبی

بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد

تو چنانی که بهار

از دم گرم تو بر می خیزد


آب در سماور کهنه- سلمان هراتی