تعارف کردی دوستمان داری

در نامه ای

در پاکتی که به تمبری از

آسمان خراش های واشنگتن

                آلوده بود

و تصویری از تو

با لبخند

با پلاکی نقره ای در پارک


مثل یک گاو مقدس در هندوستان خوشبختی

و دو صفحه حرف از «فرانک»

اما این جا

آسمان آبی ست

وطن، پیراهنی تابستانی در بر دارد

و کنار پنجره ای ایستاده است

که رو به آسمان باز می شود

این جا همه خوبند

و بدها اندکند

با این همه از تو و فرانک عاقل ترند

این جا درخت و آب

پرنده و آفتاب

و میلیون ها دست

آسمان را آکنده اند

این جا همیشه آوازی هست

که تا کنون نشنیده ایم

و مرتب گل هایی می شکوفند

که نام شان

در دائره المعارف گل ها نیست

و بهار با تعجب می پرسد:

خدایا! اسم این گل ها چیست؟

این جا مادران از کویر می آیند

اما دریا می زایند

کودکان توفان می آفرینند

دختران بهار می بافند

و پسران برای توسعه صبح

                خورشید می افشانند

این جا هر دریچه

تکرار گشایشی ست

به دشت متنوع عشق

وطن سید بزرگواری ست

که با دستاری سبز

چون موجی در سواحل توفانی

حماسه می خواند

این جا امام را دوست دارند

و امام همه را دوست دارد

پنجره چشم هامان را می گشاییم

با قلب هامان را نگاه می کنیم

و سپس عشق

و سپس رنج و صبر

و خم شدن در خون خویش

و بدین سان

ما برای گسترش عشق

به دنیا می آییم

و از دنیا می رویم

آب در سماور کهنه- «سلمان هراتی»