فدای نام آنان که صدای پایشان صدای پای نسیم است
 آنانکه چون گام بر محملی می‌گذارند تنها نسیمی بر رخ محمل نشینان می‌زنند و لحظه‌ای وجودشان را به خنکای سبز بهار می آلایند و چون می‌گذرند کسی نبودشان را حس نمی کند..... آخر محمل، محمل آدم‌های محمل است نه نسیم وزان، نسیم گام به گام در حال رفتن است و ساخته نشده که بایستد.....
اما محمل نشینان ایستاده در جدل اند.....
 فدای آنان که بویشان چون بوی یأس و نرگس است که کام مسافران لب مرغزار را می نوازد و تا آنها در این جاده بی پایان به نیستی راه می پیمایند او را حس نمی کنند، آخر این بو روزمرگی آنها شده و دیگر جذابیتی برایشان ندارد اما میفهمندش وقتی بویش را از دست می دهند.
آنانی که سر با آسمان دارند و فریاد می‌کنند فریادهایشان در همهمه دنیا گم می‌شود و صدا تنها بالا می‌رود، می‌رود، می رود تا در ستونهای آسمان به اعلا برسد.....


فدای نام آنان که صدای پایشان صدای پای نسیم است

آنانکه چون گام بر محملی می‌گذارند تنها نسیمی بر رخ محمل نشینان می‌زنند و لحظه‌ای وجودشان را به خنکای سبز بهار می آلایند و چون می‌گذرند کسی نبودشان را حس نمی کند.....

آخر محمل، محمل آدم‌های محمل است نه نسیم وزان، نسیم گام به گام در حال رفتن است و ساخته نشده که بایستد.....اما محمل نشینان ایستاده در جدل اند.....

فدای آنان که بویشان چون بوی یأس و نرگس است که کام مسافران لب مرغزار را می نوازد و تا آنها در این جاده بی پایان به نیستی راه می پیمایند او را حس نمی کنند، آخر این بو روزمرگی آنها شده و دیگر جذابیتی برایشان ندارد اما میفهمندش وقتی بویش را از دست می دهند.

آنانی که سر با آسمان دارند و فریاد می‌کنند فریادهایشان در همهمه دنیا گم می‌شود و صدا تنها بالا می‌رود، می‌رود، می رود تا در ستونهای آسمان به اعلا برسد.....

اما آنانکه رو به کوه‌های دنیا نجوا می‌کنند صدایشان انعکاس در انعکاس بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود و پژواکش تمام عالم خاکی را در بر می گیرد.....آخر اینجا زمین است و صدا به کوه می‌خورد و بر می‌گردد و تو همان چیزی را می‌گیری که به کوه داده ای.....

صورتی چون خیال بودن چه خوب است و چه دردآور؛ می‌بینند آنان را چون آینه ای زلال و چون آب روان از ذهن‌ها می‌روند آنانکه چشمه وش وجود دارند؛ روزی دیده شده و روزی دیگر در دست فراموشی دنیا آویز شده و انگشتر زیبایی نسیان آدمیان می شوند.....دریغ از یادی و ذکری از نام آنها.....


آری دیده می‌شوی روزی چون تو را می‌بینند چون رخ ات را می‌بینند و چون تو را نبینند یادت را هم به خاطر نمی دارند و دیگر نیست می‌شوی برای آنها..... آنچنان که گواصلا وجود نداشته ای و نبوده ای.

به کناری ایستاده و چشم در چشم رهگذران می دوزد، بر گذر ثانیه ها، بر آدمیان حراسان از پی آرامش و راحتی که آرامش را در حرکت بی‌واسطه می جویند، در دویدن بی امان، در مشغله فراوان و چه خیالی خیس که درجستجوی قرار در بیقراری و راهواری بودن.


چه خوب است و چه درآور نسیم وار بوی یأس و نرگش داشتن و به نظاره حرکت دنیا نشستن و به اعلا وزیدن؛ و چه دردآورتر در فراموشی غوطه خوردن آنچنان که انگار نبوده ای حتی برای لحظه ای.


اما بی‌شک کسی هست هنوز، که وزیدن نسیم را به خاطر دارد، هنوز بوی یأس و نرگس را بیاد دارد، هنوز نوای آسمانی را می‌شنود و به خاطر دارد، هنوز نظاره‌گر مهربان دشت سبز بهاری را بیاد دارد، کسی که در قرار آرامش یافته و آرامش می‌دهد در قرار.....