وطنم ای آب دیده ام، ای شیر زخمی هزاره ها

میهنم ای خونابه ای دلم، ای داغ دیده جوانهای شیرینت، ای عذار دار و علمدار دین خدا
چون می توانم در راهت جان بی مقدار خویش فدا نمودن؟
وطنم ای البرز بلند در بخشایش و صلابت و غیرت، ای زاگرس در سختی ها، ای قاموس واژه درد و ای ترجمان عشق، ای دریای فارس در گرمی و بزرگی.
چون دیده ام پرآب نباشد آنگاه که دشمنانت را چون گرگ های گرسنه در سرمای سرد زمستان روزگار می بینم، دندان بر دندان فشرده، آب غیض و خشم از گوشه دندانهای سفید و برانشان ریزان و چشم انتظار لحظه حمله بر وجودت.
ای گوهر خونین در کشاکش تلاطم هجوم این و آن.
.....


وطنم ای سازنده غیرت، ای بلندای وجود ساکنین ات.
ای غریب دوران ها، چون غربتت را بسرایم که کفتاران چون زخمت را می بینند زوزه کشان رد قدم های با صلابتت را می گیرند که شاید تن سوده و آژین درد نقش زمینت را تکه پاره کنند و هر کدام تکه ای در دهان به گوشه ای بخزند.
ای جان من چگونه است که این همه دشمن قدار در پی زره ای از وجودت دیوانگی پیشه کرده اند؟
در کدام گوشه ی خاکت خونی داروی توست، در کجای بزرگی ات دلاوری و رشادت را دوا و چه خطه ای را ناله های شبانه جوانانت لازم تا جوانهایت جانها بر کف خویش گرفته و مرهم زخم های بی شمارت کنند.
وطنم تا به کی گلویم را بغض دردهای مگویت بفشارد و تا کی خاطرات دردت جگرم را پاره کند؟

وطنم به چه کس جز خدای بگویم تاریخ ات ، تاریخ درد است و تعب؟
میهن ام حال خود باید بهتر از من بدانی دشمنت مردانگی روش ندارد و هرزگی در نبردش فزونی می کند و تا به کی بر عریانی او چشم می پوشی که همان دم خنجر در پهلوی ات فرو کند.
وطنم ای سرزمین عشق، ای خونابه ای وجود، ای درد مجسم، و ای التهاب مردانگی و مرد بودن در میان به ظاهر مردان کمتر از زن.
تا به کی باید دردت را صبوری کردن.

شور کرده اند گو دشمنانت، چون همه دوران ها و این بار نیز که با هم هجوم برندت، اما گو شیران شیرافکن تو را ندیده اند.

گو فداییان رهت را در خواب و خفته دیده اند و گو روزگار را روزگار خویش دیده اند که روزگار روزگار کفتاران و گرگ ها و شغال هاست و چه خیال باطلی که شیر شیر است گو حتی پیر باشد.....


وطنم ای آب دیده ام.....