سر برآور و بنگر از فراز هزاره

بنگر، خوب بنگر، هان تو بنگر و چشم بگشای، نه چشم گشودنی مثل همیشه و نه مانند هماره ها.

سر برآور بنگر، بلندتر و وراتر از نزدیکی پیش پای قدمهایت...

بنگر وراتر از پس پرده مه، از پس دود و آلودگی  و از پس گرد و غبارهای نزدوده چشم هایت.

دست بر دیده و به افق نگریستن کن، چشم ریز کن در دوردست ها، بر قدمهایت و بر پنجه هایت برخیز شاید بهتر ببینی.

همان سنگ که پیش پایت است همان او که لنگی پایت، برآن سوار شو شاید بلندایت، بلندتر از آنچه هست شود.

بنگر از ورای تاریخ و اسطوره ها؛ بنگر از ورای آنچه در ذهن و دل داری؛ بنگر از ورای دنیای موجودات؛ بنگر از ورای قضاوت ها و دست و پا بندها.

به عدم بنگر به آنجا که آمده ای و به همانجا که می روی.

چه دور است و چه دراز برای برخی چنانکه چشم آدمی بی امان و بی رخصت اشک ناخودآگاه می آید و می ریزد؛ و چه داغ است این شورابه های درون.

درون، شاید این چشمان شوری خویش از آن می گیرند که سرچشمه آنهاست، از دل شور، شور زده، شوریده، شراره زن و شریر؛ و درست است که از کوزه همان طراود که در اوست.

...............





--------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
گزیده ای از مقالی با نام سر برآور و بنگر