عشق چه واژه زیبا و دلنوازی.....


روح انسان، عقل او، دل او، تفکرش، وجودش، تنش، و اندامش همه لحظه‌ها ، شب‌ها و روزها با این واژه عجین اند؛ همراه او هستند یا شاید عشق همراه آنان است.

چه ساده لوحی است که گاه انسان خیال می‌کند چون عاشق چیزی شده عاشق شده و عشق را تجربه کرده و چه ساده‌تر است کسی که فکر می‌کند چون عاشق شده بر چیزی یا کسی اولین بار است عشق را فهمیده و درد و اشتیاق و مزه آنرا دریافته.

عشق از روز ازل با انسان بوده و در جوارح او، در نگاه او، در آداب و گفتن و دیدن و هر آنچه می‌کند عشق بوده و هست، که ضرب آهنگ هستی را می نوازد؛ وجود آدمی سوده این عطیه الهی است، آنچنان که نمی‌توان آن را غیر از این فرض کرد و انفکاکی بین آن و وجود انسان یافت، اما شاید بهتر باشد بگویم وجود انسان عشق است و انسان عشق است.

عشق وجود خویش را از وجود اولین عاشق هستی دارد، که در خود عاشق شد و عشقش تجلی نمود در موجود معشوقش، انسان.‌انسان شد و انسان موجود شد.و انسان در این عالم چگونه و چه بی مهابا خود را عاشق می‌داند دریغ از اینکه بداند قبل از او عاشق و عشق حقیقی وجود داشته و او موجود عشق است و عشق و عاشقی او مدتها بعد است که موجود شده.

عشق حکایت وجود است، حکایت وجود او که عشقش موجود کرد انسان را و حکایت انسان که به عشق موجود است.



و باز عشق چه واژه زیبا و دلنوازی است هنوز.....

هنوز هم عشق زیباست و معنای خویش را حفظ کرده، هنوز هم بوی کهنگی و نموری نمی‌دهد، آخر آنچه کهنه می‌شود و می گندد هر آنچه است که زمینی است و هر آنچه زمینی باشد میرا و گذراست.

و اما عشق، هنوز هم عشق آسمانی است و عطیه الهی.....


عشق یعنی دلدادگی، یعنی شیدایی، یعنی اضطراب، دلهره، تشویش، ترس؛ عشق یعنی خواستن یعنی طلب کردن، یعنی دوست داشتن،‌ یعنی عاشق بودن و کمی و گاهی مَحبت داشتن؛ اما این همه نه از برای غیر معشوق بلکه از برای اوست، از برای آنکه ترس و تشویش و عشق برجان عاشق افکند.

و اما عشق یعنی دیوانگی، دیوانه‌ای که نه سر می‌شناسد و نه پای، نه کس می‌شناسد و نه جای، آوارگی و حیرت، حیرانی و سرگشتگی در پی او، اویی که همه وجود عاشق شده؛ وجود معشوق.

دیوانه غم دنیا و مافیها ندارد، دیوانه فکر دنیا و عقبی ندارد، دیوانه غم امروز و فردا ندارد، دیوانه ریا و نفاق ندارد، دیوانه سکوت و صدا ندارد، دیوانه هر چه دارد اوست و در اوست.

نه نه نه؛ نه اینکه دیوانه فکر ندارد، عقل ندارد، نه اینکه صدا ندارد، اما هر چه دارد محو در اویی است که جمالش،کمالش، و جلالش بر دل او نشسته و ذره ذره و دم به دم و کوی به کوی راه‌ها و بیراهه های روح او و تمام احساس و درون او را تسخیر کرده، ذهنش، عقلش، دلش و روحش را، وجودش را.

دیوانه لاجرم چیزی جز عشق و معشوق خویش ندارد و چیزی نمی شناسد چون وجودش به چیزی غیر از آن وجود ندارد،  این است که هر چه دارد اوست.

.........................................................
پ.ن:
گزیده ای از مرقومه ای به نام رساله عشق.