حمزه جلوی آینه مشغول مرتب کردن ظاهرش بود باید می رفت و التهابی خاموش در دلش فریاد می کرد.
مادر رو به دخترش گفت:خوش به حال حمزه چقدر لاغر شده.الان خیلی بهتر از قبلا شده.
گمان کردند حمزه نشنید.

آری درست می گویند خیلی لاغر شده شاید هم بهتر و خوش منظرتر اما.....
اما چه کسانی می داند چرا این اندازه او لاغر شده؟؟؟
چه کسی می داند این از کدامین درد است؟، از کدامین رنج؟ و از کدامین تعب؟
آری او لاغر شده نه نه نه آب شده؛ چون یخی که در جوار آتش جای مقام کند و در دوستی با آتش لحظه لحظه وجودش را بر فنا و زوال این عشق میان آب و آتش دهد.
دوستی تضاد.
آری او لاغز شده، مدتهاست ندایی ندارد، مدتهاست او و فریادهایش را کسی ندیده، زمانهاست که جز خشم در چهره خشم او را کسی ندیده، و مدتهاست او کلامی جز در زمان نیاز نمی گوید.

دختر پرسید:مادر چرا حمزه لاغر شده؟ شما اذیتش می کنید.
مادر: تعجب آمیز جواب می دهد نه ما که به اوکاری نداریم.خودش مدتی است اینطوری شده.

گاهی کسی می گوید: آفرین خوب ورزش می کنی خیلی بهتر شده ای و گاهی کس دیگر گوید: فلانی حمزه چه شده که این روزش شده؟ چرا چیزی نمی گوید؟ چرا این اندازه تغییر کرده؟ چرا اینقدر ساکت و بی توجه به عالم و آدم است؟

آری مدتهاست اینگونه شده.
اما چرایی اش را در میان صندوقچه قلب خود دفن کرده که خاطری از کسی مکدر نشود.
آری او چون تکه ای یخ دارد ذوب می شود؛ کسی چه میداند تا کجا اما بی مهابا و بی توقف هنوز هم لاغر می شود و لاغر می شود.

شاید مرضی لاعلاج دارد که پایانش مرگ است و خوش ندارد کسی را از ان خبر شود و خاطری را مکدر.
شاید طبیب او را جواب منفی داده.
شاید ناجوانمردی ها دیده.
شاید زهر، و شاید سمی را جرعه و جرعه به کام او به جفا کرده اند.
شاید همه داشته اش و همه وجودش را در بلوری گرد آورده بوده و در دست دوست نهاده و او بی بیم آن.....
شاید.....
اما هر چه هست او دارد آب می شود در سکوت و بی هیاهو.همه می بینند اما کسی را کاری ساخته نیست.




.................................................................
پ.ن:
گاهی مرگ آرزو و نعمتی بزرگ می شود که چون سرابی در کشاکش کویر برهوت دنیای دنی دست نیافتنی می نماید.
مرگی که  رهایی و نجات نهایی انسان و اوج تعالی اوست.