خودنویس خود را از جوهر، از درد، از راز وز عشق پر می کنم

خودنویسم را از دل پر می کنم

تا شاید آنچه در دل است، آنچه درد دل است را بر صفحه روزگار حک کند

تا شاید دردها را بر صفحه های سفید و بی خط بی دردی بینگارد

تا شاید دردها را در نوشته ها فریاد کند

شاید خودنویسم حال از هر کس بهتر دلم را می فهمد

آه ای خودنویس من

آه ای محرم و مرهم راز های مگوی من

خوب می دانم تو رازهایم را فاش نمی گویی

تو را بر سینه خود می فشارم و هر جا تو را بهمراه می برم

تو را از بهترین جوهرها و از بهترین رنگها، از جوهر آدمیت و از رنگ عشق، پاکی و صداقت پر می کنم، آن به آن و دم به دم.

آه ای که چقدر خوب می نویسی

آه ای که چقدر دوستت دارم

آه ای که چقدر دوریت برایم سخت است

و چقدر نوشتن با تو برایم آرامش بخش است

چقدر دردهایم را تسکین می دهی آن زمانی که خطوط خود را بر کاغذ پاره های دل من مینگاری

ای هم راز شب های تنهایی ام ای خودنویسم

گو تو خود می نویسی نه من

شاید چون دل را در تو می ریزم، تو هم همان می نویسی که دل در خود دارد

و یا شاید تو از نمایندگان او باشی

 

ن والقلم وما يسطرون.....