ما انسانها همیشه در اسارت بندهای خویشیم.

در بند بودن ها ، در بند مصلحت ها ، در بند اندیشه ها و افکار ، در بند آینده بینی ها ، در بند تعاریف و مفاهیم.

در بند آن چیزهایی که برایمان زیبایی گفته اند ، در بند آن ارزش هایی که ارزشش شمرده اند ، در بند معانی که برایمان قصه کرده اند ، در بند دنیایمان که مفهومش کرده اند بر ذهنمان.

بندهایی که بر روح آدمی چنگ می زنند ، بر ذهنمان لگام و بر عقلمان شراره جهل.

بندها و بندها بی انتها و گاه بی قید و گاه و بی گاه بی شرط ؛ بندهایی که چونان زنجیرهایی از پاره های آهن بر دستان و پاهایمان زده اند ؛ نه این بد نیست بر دلهایمان زده اند.

آنجایی که گاهی صدایی می شنویم ، نه نه نه فریادی ؛ آنجایی که کسی هست ، فریاد می زند و می خروشد ؛ چنان که روحمان در کالبد نمی گنجد و مفری برای فرار و رهایی می جوید.

کسی آنجاست ؛ او آشناست ، انگار هزاره هاست او را می شناسم ، انگار قرن های بی انتهاست با او هم زبانم ، می گوید و حرف می زند ، گاه چیزهایی گنگ می شنوم گاه روشنتر ، گاهی فریاد گونه و گاه مانند لالایی سکر آور.....

او آشناست اما هنوز نمی دانم کیست. او از من است یا من از او؟  یا او،  اویی غیر من است؟ یا شاید من ، منی غیر  اویم؟ شاید....شاید من و اویی نباشد هر چه هست ما باشد یا نه او باشد..... نمیدانم.گفتند اگر دانستی انسانی ورنه هر چیزی غیر از انسان.

آه درد آور است بفهمم او کیست در حالی که نه به وضوح می بینمش ، نه صدایش را رسا می شنوم و مشامم بر بوی او ناآشناست ؛ و ذهنم بر رسیدن بر او مبراست.

قیدهایمان ، بندهایمان ، زنجیرهایمان رنگی ندارند ؛ بی تعارف بگویم شکلی ندارند که آنها را با تیغی یا پولادی آبدیده بر گشاییم و بگسلیم.

و چه زیباست دیدن این قامت رعنا و بالای بلند و چه زیباست گفته های طنازش ، چه آهنگین است ندایش ، چه خوش است بوی او ؛ اما باز درونمان فریاد می زند : نه من این را باور ندارم ، این آنی نیست که این زیبا خود را می نمایاند این باطن او نیست.

آری این دنیا چون افریته ای است کریه المنظر که بر چشم ، گوش ، مشام و بر حسمان خوش می آید اما نه بر چشم و گوش درونمان بر چشم و گوش سرمان.

گو دیدگانمان را برای دیدن و گوشهایمان را برای نیوشیدن و زبانهایمان را برای گفتن از درون غوغاگرمان بسته اند ؛ برای گفتن آن چیزهایی که در دل داریم مانند آنچه در کلام می آوریم ، آری کلاممان هیچگاه نتوانست فریاد درونمان را به فریاد آید و آنچه را می بیند بگوید.

فراموش کرده ایم که چشمهایمان دریچه ای باشد برای درونمان ، آنجا که نگاهی ، کتابها و سخنان بی پایان  حرف دارد و آنجا که چشمانمان فریادها می کند.

گاه در این دنیای وحشی و خشن و در لای چرخ دنده های بی شمارش آنچنان بی پناه می شویم که مانند کودکی که هیچ مامنی ندارد تنها مفر و پناهمان گریه است.گریه هایی بی صدا و دور از چشمان قیدها ، دور از چشم زندان بانمان.....

بندها ، و باز بندها ، بند دیدن ، بند شنیدن ، بند گفتن ، گو همه مان در مه غلیظی طی طریق می کنیم وپای را بر ابرهایی می نهیم که عمق و قوامشان را نمی دانیم ؛ گه تاب خوردن ، گه لغزیدن ، و... و بیشتر و بیشتر افتادن.گاهی هم دست بر زانو زدن و بلند شدن.

اینان همان بندهای دنیای ماست ، بندهای همین افریته بد ترکیب ، بندهایی که خود با دستان خود برای او ساختیم و بندهایی که خود با رضایت بر دست و پای نحیف خود زدیم.بندهایی که اکنون یارا و همت و شجاعت بریدنشان را نداریم ؛ بندهایی که بدتر از همه خود نگهبان آنیم که نگشایند.

بند داشته ها و نداشته های قصه شده برایمان ، بند آن چیزهایی که ثروتش گفته اند برایمان ، بند آن چیزهایی که برایمان تعریف کرده اند از شجاعت از همت از تلاش از...از عشق ، شاید و اگر گاهی باشد.

بند دروغ ها ، بند دیده شدن توسط اطرافیانمان ، بند نظاره شدنمان ، بند حرف های مردم .....

کاش می توانستیم بی پروا به کسانی که دوستشان داریم می گفتیم دوستشان داریم.

کاش می توانستیم بگوییم از فرداهایی مبهم و ناروشن می ترسیم.

کاش می توانستیم دلهای نرم و لطیف خود را چونان کلاممان در کف دستهای زمخت خویش گرفته و به پیشگاهشان می بردیم ، بی هیچ حجابی ، بی هیچ لعابی وبی هیچ بندی.

کاش می توانستیم عشقمان را بی قید در پیشگاه معشوق تقدیم کنیم.

و کاش دنیایمان اینچنین بی رحم و بی روح نبود.

و کاش.....