گویند روزی که منصور را بر دار کردند و چون او را سنگ می‌زدند ، بر دل مردم ماند که صدای آهی ، اشکی و یا فریادی را بر سنگ زنندگان نثار کند.

شبلی را دیدند که اعلم اعلام بغداد بود ؛ او نیز کلوخی بر گرفت و چشم در چشمان منصور که گو جز شبلی را در میان جمعیت نمی دید به تأسی از مردمان کلوخی بی‌مایه افکند.

و ناله ای منصور گوش‌ها را آنچنان سنگین آمد که همه در تحیر ماندند و چون بدیدند که شبلی با چشمانی اشکبار ترک مجلس بزم مردمان کند بر حیرتشان افزوده تر شد.

پرسیدند ، ای منصور این ناله از چه بهر بود ، از بهر کلوخی بی‌مایه در برابر این همه سنگ گران.

منصور را ندای برخواست:این سنگ‌ها را مردمان از نادانی خویش افکنند و آن کلوخ را دانایی از روی دانایی و حقیقت.

می‌گویند چینی را که بشکند می‌توان بند زد اما هیچ‌گاه مانند قبلش نخواهد شد.همیشه رد زخم و شکستن بر آن می ماند تا ابد ، تا همیشه و تا بودنش.

امشب را می‌خواهم داستان درد بگویم ، داستان درد ، قصه دلم را که اگر چشم را توان دیدنش بود برای خلق آن را بر گونه بلوری تکه‌تکه و خرد شده می دیدند.

زخم ها ، ردها، جای ضربه ها،نا مردمی ها،نامرامی ها،جای نا رفیقی ها، جای پنجه ها که چونان پنجه های احشام درنده که پوسته درختان را ریش می‌کنند سینه‌ام را ریش کرده ، شخم زده‌اند و سینه‌ام جای آن‌ها شده است.

برخی هایشان هنوز هم التیام نیافته و هنوز هم آب و خون و فریاد و درد می افشاند ؛ برخی را پینه سالها زمان می‌توان دید ، برخی را ردی غریب و برخی را چونان عمیق که شاید بتوان در آن کوهها جا داد.

اما نه ، زخم ها را دردی نیست و زخم ها را اثری نیست مگر.....مگر

گاه زخم را دشمن می‌زند و آن را درد نیست ؛ دشمن است و جز دشمنیش انتظاری نیست و جز خصمش.

گاه زخم را دانسته می‌زنند و این را نیز دردی نیست ، آری این نیز دردی ندارد و چون می‌دانیم بهانه‌ای دارند برای این زخم زدن ، بغضی دارند ، کینه ای و غیضی دردی ندارد ؛ شاید ما هم گناهی.

گاه زخم را از جهل می‌زنند ، این نیز قابل تحمل است چراکه جاهل را جز جهل شایسته نیست و عملی جز آن را انتظاری.

اما گاهی و برخی زخم ها آنچنان عمیق و آنچنان کاری اند که تاب آدمی را می‌گیرند و گاه آنچنان مؤثر که تمام زخم های التیام یافته و نیافته را دوباره و دوباره و چند باره و هزار باره چون آتشفشانی که روشن شود و با بغض و غیض ، سوزش را ، داغش را و گدازه خود را می پراکند ، روشن و بیدار کرده و یاد و خاطره تمام دردها را فوران می دهد.

اینجاست که دل و روح و قلب زخم خورده‌ام دیگر حتی شبیه بلور شکسته و خرد شده نیست ، بلکه حتی دیگر دیده نمی‌شود چراکه از لابلای تمام این ترکها و شکسته ها آنچنان خون فوران می‌کند که تنها لکه‌ای خونین از دور شبیه چشمه‌ای جوشان است که تنها خون می افشاند.

امشب باز و باز دلم زخم خورده و باز اینبار نیز آنچنان کاری که گوجلاد حاکم جبار این ضربه را از اعماق وجودش فرود آورده باشد که سر جانی را از تنش بر افکند یا شاید سر منصوری را.

خون را مجالی نیست که حتی خارج شود و این همه زخم بریده را آنچنان ناچیز می‌شمرد که هر آن نیت انفجار قلبم را می کند.

شاید ، شاید مانند آن مور شده‌ام که آنچنان ظرف تحملش کوچک بود که قطره‌ای باران برایش سیلی بنیان بر افکن.

اما این چیزی را عوض نمی‌کند ، به هیچ وجه چون دل خواه نا خواه شکسته و باز تنگ است و باز خونریز.

دل را نیاز به اشک است ، به آه ، به تنهایی و به شب و باز من و باز دلتنگی و تنهایی.....

از کسی کینه ندارم حتی از ضارب ، اما باز مانند گذشته و باز مانند همیشه و باز مانند خودم و باز گزیده از یک جا و باز بی عقلی و باز به این مقصد رسیده‌ام که راز دل را در خود دل دفن کنم ، خضر وار نه موسی وار و بر هیچ‌کس خواه دوست وخواه غیر دوست نگویم و چه سخت است اینگونه بودن.

و چه سخت است سکوت کردن و نگفتن و دم بر نیاوردن ….. و چه سخت است سکوت.

و چه سخت است که در گذر تاریخ و هزاره ها گو کسی یکی مانند خود بیابی که درد دارد و چه سخت تر که او نیز زخمی بر زخم هایت بی افزاید.

راز را باید نهفت ، ناموس راز و سر پنهان ماندن است و اگر غیر این شود دیگر راز نیست ، دیگر پنهان نیست، دیگر سر نیست و دیگر مال من نیست.

و علی تو چه بزرگ گفتی و من چه نا زیبا نشنیدم و یا شاید شنیدم و نخواستم باور کنم؛ این توبودی گفتی راز تا زمانی راز است که فقط خود آن را بدانی.

اینبار نیز نیت خیرم برای دستگیری رازم را گشود و دردم را عیان نمود.

اما این را نیز چون داغ توبه ای بر گوشه‌ای از دل خویش می‌زنم ، از دلی که انگاز امشب حتی داغ هم نمی‌شود چونکه خون افشان عمود پولادین گداخته توبه را سرد می‌کند ؛ اما یادم می‌ماند که اگر روزی خونش بند آمد این عمود آهنین را گداخته و تافته نگه دارم تا دل را داغش کنم ، تا شاید خاطرم بماند که دلت را و رازش را بازمگو، تا شاید توبه شود، تا شاید دیگر زخم بروی زخم دلم را خونین تر نکند.

در عجبم این شیشه هزار پاره ین همه خون را از چه چشمه‌ای می‌آورد ، که گو به اقیانوسی از خون وصل است و در عجبم که این شیشه هزار پاره چگونه است که هنوز نریخته و در خلای بی پایان و انتهایی بی‌انتها در هوا معلق است ، نه فرازی ، نه فرودی و نه حتی ریختی.

خدایا این نیز زخمی دیگر ، خدایا این را به که جز تو گویم ، خدایا این را دیگر در کجای دلم جای دهم ، این را دیگر چگونه برتابم ،

خدایا حالم را بر نتاب.....

این بار این زخم را نیز دوست زد ، آشنا زدمی دانم راضی و آگاه بر این زخم نبود و چون می‌دانم دلی به نازکی دل پرنده‌ای کوچک در فهوای باغی عظیم دارد حتی گلایه‌ای از او ندارم ، خوب می‌دانم مریض احوال است و نمی‌خواهم اذیت شود اما.....

اما ما را دوستی و رفاقتی بود که دل من دیگر بر آن گواه ندارد و روح را ضمانی

امشب شب جدایی است ، شب فراغی دیگر ، از کسی کینه‌ای ندارم و آنگونه که از علی آموخته‌ام نه سرش و نه دردش و نه هیچ چیز دیگرش را بر هیچ‌کس نمی‌گوییم و آن را در دل خود دفن می‌کنم و از میان تاریخش خارج می‌شوم چون مسافری در راه و تنها خاطره ای بماند و دیگر هیچ.

و حسین وار در اوج بلا باز خیر را برایش می خواهم.

خدایا از کسی شاکی نیستم غیر از خودم ، خدایا از کسی شکایتی ندارم جز خودم ، اما دلم نیز آرام ندارد و قلبم بی اجازه و اشارت مغزم می‌تپد ، تند ، بی رحم و دردناک.

خدایا هر چه بود تمام شد و خدایا هنوز نیز راضیم بر رضای تو ؛ به سلامت و توفیقش دار و مرا نیز خود مرهمی باش.

بار خدایا می‌دانم که حتی جایم را خالی حس نمی‌کنند ، چون جایی نداشته‌ام که کسی خالی بودنش را حس کند.

وجودی از اول نداته ام که نبودش را فریاد کنند.

باز خدایا این درد آور است اما مرا بسیار راضی می‌کند ، خدایا عادت کرده‌ام همیشه در پرده باشم و همیشه در میان مه ای غلیظ و در هر جایی پای گذارم که نه بودن احساس شود و نه نبودنم ، این نیز خوب است ، اقلش این است که کسی را زخمنمی زنم خواسته یا ناخواسته ، کسی را دردمند نمی‌کنم ، ملولش نمی کنم.و خدایا چه آرامشی دارد گمنامی.

باز خدایا شاهدی که با این همه درد راضیم که قلبم نتپد ولی بنده ای چون من نباشد و بنده ای را اینگونه غمین و دل شکسته نباشد.

بار خدایا شاهدی هر آنچه از همه دردهایم را در دل افکندم تا غیری جز خودم ناراحت و غمین نباشد و شاهدی کوشیدم دردم را برکشم به تنهایی بر دوش تا کسی را دردی نباشد .

بار خدایا شاهدی همیشه تلاشم بر این بود که کسی را بر حریم دل راه ندهم نهاینکه جایی برای تو باز شود که در اندازه این حرف نیستم اما نخواستم دردم را هم کسی ببیند و دردمند شود .

بار خدایا شاهدی در دلم فتنه و غباری و در نیتم نا خالصی و خیانتی نبود.

باز خدایا شاهدی همیشه ساده دلانه و پاک همه را دوست انگاشتم حتی دشمنان را و مرهم همه بودم ، دردشان را دردم ، رازشان را رازم و سختیشان را سختیم انگاشتم که شادید تنها سنگ صبوری باشم بر غم هایشان.


باز خدایا از تو دلگیرم ، آری از تو چراکه از خلق انتظاری نیست اما از تو.....