هجران و تنهایی ،تنها بودن ، تنها رفتن، تنها زیستن ، و حتی تنها مردن اما در عین زیبایی و ارزشش چه سخت و بعید ، چه دور و چه جانکاه.

محمد در حق ابوذر گفت: ابوذر تنها متولد می‌شود ، تنها می زید ، و تنها می میرد؛ او رسول خدا بود و گفتارش صدق و ابوذر تنها زیست و تنها نیز مرد.

چه فقیرانه ، چه بی کسانه ، چه دل آزار مرد ابوذر ، در حالی که حتی کفنی برای خود نداشت ، بهتر بگویم ابوذر از این دنیا هیچ برای خود نداشت ، تنها تنش بود و کالبدش ، پیکر خاکیش که از این دنیا و دنیایی بود ؛که دم آخر همان را نیز وانهاد و به سوی معبود ، معشوق و خالق خویش چون پرنده‌ای رها و آزاد پر گشود و اوج گرفت تا ستیغ کوه یا نه تا ستیغ آسمان ها؛ تا شاید غربت همسرش را و جنازه بر زمین مانده اش را کاروانی رهگذر دریابد و تنش را کفنی و کفنش را دفنی کنند.


و ابوذر صدیق بود که باز رسول حق گفت : در زیر آسمان خداوند از ابوذر راستگوتر نیافریده ، آنجا که گفتند: ابوذر چه بر دوش داری گفت: رسول خدا را و آنجا که از او پرسیدند: ابوذر کجای این زمین بدترین آب و هوا را دارد ، گفت:ربذه.

ابوذر بودن یعنی صادق بودن ، ابوذر یعنی اگر ابوذر وار بگویی تنها می‌شوی و تنها می‌میری ، ابوذر بودن یعنی مصلحت ها را ترس‌ها را ، دور اندیشی های کاذبانه را همه فدا و ذبح حق کردن و حق گفتن تا سرحد جان دادن تا حد تنهایی.

در زیر لگدها و ضربات تا فرشته مرگ را دیدن ، بارها بارها همین شدن ، جوشش از درون به یقین رسیده و جاری شدن بر زبان آخته و عریان.

ابوذر وار بودن یعنی فقر ، نداری ، تنهایی و در آخر هجرت.

ابوذر را با هجرت همیشه راه بود و ابوذر را همیشه با هجرت تاب بود ، ابوذر روحش همیشه در هجرت بود و جسمش را چون تکه‌ای استخوان و گوشت به هر جا می‌برد و به دنبال خویش می‌کشاند ، گو جسمش اسیر سر پنجه چنگال قدرت روحش بود ؛ از آرام قبیله غفاری به مکه ، از مکه به مدینه ، از آنجا به جنگ‌ها ، مجاهده ها و کارگری ها و از آنجا به شام و باز مدینه و در آخر به ربذه.

..........


هر آنچه که بر زبان بود *** و آنچه که در بیان بود

همه حدیث نفس بود*** همه منیت محض بود

همه حدیث جهل و نادانی*** همه ره لاعقل بود.

همه از روی هوا و هوس*** آرزوهای بی‌ربط بود.