و ما انسان های در بند دنیای روزمرگی خود.
در بند آن چیزهایی که به ظاهر داریم ، به ظاهر می بینیم ، به ظاهر می شنویم ، و به ظاهر می گوییم و می بویم ؛ چه زیبا بر جهالت خود مانده ایم و چه بی مهابا بر طبل تو خالی دانستن می کوبیم.

چشمهای ما آنچنان غبار و زنگار گرفته و گوشهایمان چنان سنگین شده که نه می بینم و نه می شنویم و آری در ندیم ؛ آری فکر می کنیم زنده ایم.
فکر می کنیم راه می رویم پس زنده ایم ، می خوریم پس زنده ایم ، می گوییم و می شنویم و می بوییم و می بینیم.....پس زنده ایم.

وای که چه زیبا در عمق فکر خود فکر می کنیم که زنده ایم ؛
اگر این زندگی است آری زنده ایم و نفس می کشیم و زنده و نده تر از هر موجودی در این عالم خاکی طی زمان می کنیم.

اما اگر ما زنده ایم امثال مقدم ها و احمدی روشن ها و هزاران هزار شهید چیستند؟؟؟؟؟
لابده مرده اند ؟ یا شاید خداوند اشتباه می گوید که زنده اند؟
اگر ما می خوریم پس زنده ایم پس آنها چگونه زنده ایند مگر آن رزقی که خدا به آنها عطا فرموده چیست؟
نمی دانم و نمیدانند ولی هر چه هست رزقی است حی کننده که آنها زنده اند و ما مرده ایم.

بارها در گوشهایمان گفتند :زمانی که بشری می میرد تا سرش به سنگ لحد قبر نخورد نمی فهمد مرده و چون زنده ای در میان سوگ و ماتم مراسمش می گردد.
حال ما چون حال همان کس است ، فکر می کنیم زنده ایم تا اینکه سرمان به لحد حقیقت این دنیا می خورد آنگاه ست که می فهمیم که دلا تو چه غافل بوده ای که تو مرده ای و غیر زنده اند.
آنها که با خدایشان معامله کردند و آنچه داشتند دادند و خود او را گرفتند به ضمان داشته اشان.

آنها که با مال و جان و آبروی خود و برای خدا با خدا معامله کردند.
آری آنها زنده ایند و فکر می کنم نه نه ایمان دارم ما مرده ایم.
جایشان در این بهار زندگی خالی که رفتند تا ما بمانیم و بسازیم آنچه را خراب کردیم وخراب کردند.


همتی می خواهد تا ببینیم وضع خود را و تلاش کنیم در این مردگی به حیات برسیم.


الهی راضیه مرضیه.....