بخش دوم:

روی رادار بدون کد شروع به صحبت کردم و گفتم : تا آنجا که موشک داریم ، آن ها را می زنیم و سپس با هواپیما به داخل آنها می رویم و نابودشان می کنیم.خودمان هم اگر بمیریم هیچ اشکالی ندارد.
بی درنگ با خلبان تانکر تماس گرفتم و گفتم: گردش کند به سمت غرب تا به محض جدا شدن از او در راستای هواپیماهای دشمن باشم و بتوانم با سرعت خودم را به آنها برسانم.من باید قبل از آنها به کرمانشاه می رسیدم.
خلبان تانکر هم همین کار را انجام داد و من به محض قرار گرفتن در راستای غرب ، از تانکر جدا شدم.ارتفاع هواپیما را کم نکردم تا عراقی ها بتوانند من را در رادار ببینند و با توجه به اینکه می دانستم اگر روی رادار صحبت کنم ، صحبت های من همزمان توسط هواپیماهای استراق سمع عراقی برای آنها ترجمه می شود و به اطلاع خلبانان عراقی می رسد ، تصمیم گرفتم از این لحظه بدون کد روی رادیو صحبت کنم.
دسته استیک هواپیما را می فشردم و سرعت هواپیما را به حداکثر رساندم که حتما قبل از آنها به کرمانشاه برسم.هم سرعتم زیاد بود و هم ارتفاع را کم نکرده بودم.با این حرکت مطمئن بودم عراقی ها متوجه می شوند که در تصمیم خود مصمم هستم و مطمئنا سیستم استراق سمع این ماجرا را برای خلبانان عراقی ترجمه می کند.
با اضافه شدن سرعت ، شروع به شعار دادن روی رادیو کردم تا ترس و اضطراب را از دلم خارج کنم و نشان دهم که با اینکه به استقبال مرگ می روم، اما روحیه ام بالاست.
می گفتم: شما ایرانی ها را دست کم گرفته اید. تا آخرین قطره خونم از خاک وطنم دفاع می کنم .روی آنها قفل راداری نمودم و گفتم فعلا این موشک را از من داشته باشید . ولی موشکی در کار نبود .عراقی ها قادر بودند که توسط سیستم های جنگ الکترونیک خود متوجه قفل راداری من شوند.
متصدی رادار خودمان با کد به من اعلام کرد که برگردم و ادامه ندهم ، اما من گوش نمی کردم. با خود فکر می کردم که ایستگاه های استراق سمع عراقی ها صدای مرا شنیده اند و حتما تا به حال خبر حمله من را به اطلاع خلبانان خود رسانده بودند و با توجه به خاطراتی که عراقی ها از رویارویی با اف۱۴ داشتند، روحیه آنها خراب شده است.

متصدی رادار با فرماندهی تماس گرفته بود و خواستار دستور برای بازگشت من شده بود ، ولی ایشان هم اذعان داشته بود که من روی زمین هستم و جاوید نیا روی آسمان ؛ چطور او را منصرف کنم؟؟؟؟؟ من فکر می کنم ایشان هم می دانست که تصمیم من درست است و در صورت بمباران کرمانشاه چه فاجعه انسانی رخ میدهد.
حدود بیست تا بیست و پنج مایل با هواپیماهای دشمن فاصله داشتم که دو موشک حرارتی خود را با وجود اینکه می دانستم شلیک آنها از جلو هیچگونه تاثیری ندارد ، صرفا به منظور تخریب روحیه خلبانان عراقی شلیک نمودم.
در دلم شروع به دعا کردم:خدایا راضی هستم به رضای تو. خودت مواظب زن و فرزندانم باش.آنها را به خودت می سپارم و از درگاهت تقاضا دارم که آنها را در امان خودت قرار دهی. من به خاطر رضای تو این تصمیم را گرفته ام .خودت کمکم کن تا در راهی که پیش گرفته ام ، موفق باشم و بتوانم به بهترین شکل آن را انجام دهم.
به حدود دوازده -سیزده مایلی هواپیماهای دشمن رسیده بودم و زیر لب دعا می کردم که هواپیماهای دشمن قبل از من به کرمانشاه نرسند تا من حسابشان را کف دستشان بگذارم. ناگهان برای یک لحظه در رادار دیدم که هواپیماهای دشمن در حال گردش به سمت خاک خودشان هستند .همزمان دود و آتش را دیدم که تا ارتفاع ده دوازده هزار پا به آسمان بلند شده بود .تمام دنیا داشت روی سرم خراب میشد .فکر کردم شهر را بمبارن کرده اند ولی سریع به خودم مسلط شدم و دیدیم با توجه به مختصات ، آنها نمی توانسته اند در آن موقعیت روی شهر باشند.مسیر را با همان سرعت ادامه دادم تا آنها بدانند که همچنان در تعقیبشان هستم .روی شهر کرمانشاه رسیدم .خوشبختانه خبر خاصی نبود.مسیر را ادامه دادم و حدود چهار مایل بعد از شهر ، کوه های غرب شهر را غرق در آتش دیدم.
خلبانان عراقی از روی ترس ، تمامی بمب های خود را روی کوه ها رها کرده بودندو در حال فرار بودند. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شروع به گریه کردم. حتی قادر نبودم جواب رادار را بدهم .حسینی هم مانند من در حال گریه بود.واقعا هیچ کس نمی تواند حال من را در آن لحظه درک کند. رادار هم مرتب موقعیت هواپیماهای دشمن را می خواست. وقتی به خودم آمدم با صدای بغض آلودی روی رادیو گفتم: هواپیماهای دشمن بمب های خود را خارج از شهر در بیابان رها کردند و به طرف خاک خودشان فرار کردند. ما ماموریت آنها را کنسل کردیم. صدای شور و شعف و گریه متصدیان رادار را از طریق گوشی کلاهم می شنیدم . من هم خدا را شاکر بودم که توانسته بودم ماموریت آنها را به هم بریزم و جان صدها انسان بی گناه را نجات دهم.ان شا الله که خدا هم این حرکت را از من بپذیرد.

برگرفته از کتاب نبرد در آسمان.