راستی امروز ما گاهی چه شبیه دیروزمان می شود؛ گاهی تاریخ چرخه تکرار می گیرد و صدای ندای ملتی از گلوی شاعری تراوش می کند و این تراوش در گذر تاریخ بر تارک خاطره ها ثبت می شود تا دوباره چون آهکی که آب بیند گل کند.
امروز دوباره شعر هراتی گل می کند، و صدای مردم تراوش؛ گویی:

امسال سال موش است
سالی که هزار نقشه برای مردم کشیدی
و نیرنگ را
در محضر موش اعظم تلمذ کردی
دلت مثل پستوتاریک است
      می دانم
و واحدهای درس نداریم را
      تمام کرده ای

الهی اصلا نداشته باشی

مردم که هیزم تری به تو نفروخته اند
و را آمریکایی می دانند
آنها از اینکه باید در صف بمانند
       دلخور نیستند
من بارها دیده ام
برای خون دادن
      چقدر صف را تحمل کردند
و برای ثبت نام در بسیج
و برای رای دادن هم
       داخل صف دعا می کردند

خواهرم می گوید:
       تحملش آسان نیست
چگونه می شود این همه معطل خوردن شد
تو می خواهی خواهرام فرصت نکند
       برای رزمندگان دستکش ببافد
تو همین را می خواهی
       آمریکا نیز

الهی هرچه در پستو داری زنگ بزند!
مثل دلت که زنگ زده است
و مثل تریاک قهوه ای شده است
تو نشئه پولی
اما یادت باشد
که ما هم کم نیستیم
و زبان مان مدت هاست
با ذکر «بسم الله» بیعت کرده است
×××
تو در شب نشینی هایت
موش را با گربه آشتی دادی
تا کبوترها را بترسانی
و خیال کردی اگر نداشته باشیم
با تو همصدا خواهیم شد
الحق که مثل موشی
از نوع موش کور
لاجرم کور خواندی
مادرم می گوید:
باکی نیست اگر قند نیست
خرما و کشمش هست
اگر این ها هم نیست
نخوردن هست، خدا هست

قلب تو ای پستو نشین حقیر
قلب تو مثل سکه های زمان طاغوت  است
یک روی آن به عکس شاه مزین است
و روی دیگر آن عکس یک شغال
تو تلفیقی از شاه و شغالی
این سکه دیگر رایج نیست
و آخین مهلتش پریروز بود
سرانجام تو هم نزدیک است
چرا که ما پشتمان
از حضور مردم گرم است
می دانیم که نخواهی ماند
آن سان که دیگران نماندند
اما چه کنیم که تو هنوز هستی
تو همه جا هستی
اما چون لوازم یدکی نایابی
و مثل زباله
       میل انبار شدن باتوست
تو فراوانی، عینا کمبود
تو میل داری انبارت ورم کند از گوشت
       مثل شکمت

شکل تو مثل کاریکاتور
       لوچ است و خنده دار
و اندیشه ات
مثل بازارهای سرپوشیده نمور است
و بینش تو در حدود ویترین است
به مرگ تو قسم
       تو را از شاخه بودن خواهیم چید
و تو را مثل یک تیرآهن
لای آجرها خواهیم گذاشت
و تو را با قلب پر از سیمانت
       به استانبولی می ریزیم
و جرزهای خانه مان را می بندیم
تا از هجوم سرما در امان باشیم
تا بی دغدغه نماز بخوانیم
آه که تو چقدر بد بختی
و در هوای آفتابی قدم زدن را نمی فهمی
و نمی دانی بخشش چه لطفی دارد

بی شک سال آینده سال ماست
سال را ما تعیین می کنیم
حتما باید سال کبوتر باشد
و یاد آن روز چقدر شیرین است
که تو را در پستو دفن کنیم
و در هوای آفتابی پر از فراوانی
به خدا فکر کنیم
السلام علیک یا آفتاب

سلمان هراتی۱۲/۳/۱۳۶۳ لنگرود